آری او بخوبی می بیند که تحت تدبیر مستقیم حضرتش قرار گرفته به بهترین وجه و وقتی عمیقتر می شود می بیند ، حتی آنجا که خود اراده می کند و اراده اش به مصلحت نیست این اراده به تحقق نمی پیوندد و نه از روی جبر است که او اراده و تدبیر خود را حاکم می کند بلکه چون موکل خود ش خواسته است که او را تدبیر کند ( توکل ) اراده غیر مصلحتی اش مختل می ماند و آنچنان می شود که او می خواهد و صادرات او ( قول و فعل و اندیشه اش ) جز به صواب( درستی ) نخواهد بود که خود خدایش فرموده :
هر کس در نوافل من مداومت کند ........
و حقیقت فَاللّهُ خَيْرٌ حَافِظًا وَهُوَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِينَ براو تحقق می یابد . پس فَإِذَا عَزَمْتَ فَتَوَكَّلْ عَلَى اللّهِ إِنَّ اللّهَ يُحِبُّ الْمُتَوَكِّلِينَ و این عین لطف و وفاداری و امانت داری است که وقتی به او سپردی او هم بخوبی عمل می کند .
وقتی آدمی به یک وکیل حقوقی از آنجا که عالم به مسائل حقوقی و ... است اعتماد می کند و اعتقاد دارد و خود را تحت تدبیرش قرار می دهد و امیدوار به نتیجه خیر است ، چگونه می توان به خدای لطیف و رحیم و علیم و خبیر و قادر و حکیم و .... توکل کرد و اعتماد کرد و مطمئن نبود و تسلیمش نشد ؟؟؟!!!!
از او به دور است که بنده ای با تمام وجود و همه جانبه با اعتماد و اعتقاد به او وکالت داده باشد و او رهایش کند واو را به نیکی تدبیر نکند ، مراقبش نباشد ، منفعتش را درنظر نداشته باشد و حقش را اعاده نکند و حمایت و حفاظتش ننماید و در یک کلام او را از همه جهت کفایت نکند . پس اینجاست که راز موفقیتها و صحت عمل و و محبوبیت و هوش و درک و توان و تدبیر نیک بنده را در متوکل بودنش باید یافت و در چنین توکلی است که دست اخلاص نهان است که تا خلوص قلب و اندیشه در درجه اول که به دنبال آن خلوص در عمل هم خواهد آمد نباشد ، اساساً توکل معنا نخواهد داشت و تحقق نخواهد یافت و این خلوص و در نتیجه توکل ، تصویر بندگی است . بنده ای اینچنین نه اهل رخوت و بی خیالی و بی تفاوتی است ( تصوری که بعضی از مفهوم توکل دارند به دست روی دست نشستن و سپردن ) بلکه فعال است ( بندگی در انجام وظیفه و ادای تکلیف است و توکل در نتیجه ) . در خواستن از خدایش و تلاش در راهش کوتاهی نمی کند ( با این توجیه که نخواهم چون او خود می داند یا شرم دارم که بخواهم ) بلکه حتی نازلترین خواسته های مادی را هم از او می طلبد ، عاجزانه و نیازمند ، اما در عین توکل و با نظر به اینکه می خواهم ،تلاش هم می کنم ، اما نتیجه با تو ای پروردگار مهربانم ، که آنچه مصلحت است و تنها تو می دانی آن کنی . و مصلحت نیز جز در بندگی نیست ، پس آنچه با بندگی مغایرت دارد را طلب نمی کند . و در آنچه طلب می کند نیز حتی اگر خیرش بشناسد ، اگر او نخواهد و اجابت نکند راضیست ( چون مطمئن است حق همین است )وظیفه او خواستن است و تلاش ، نتیجه را به توکل رها می کند و راضی است به آنچه مقدرش شود .
وظیفه تو دعا گفتن است حافظ
در بند آن مباش که شنید یا نشنید
تو بندگی چو گدایان به شرط مزد مکن
که دوست خود روش بنده پروری داند
با توکل به او می خواهد . می خواهد و وکالت می دهد که هرچه در خور اوست و حق است و صلاح است اجابت شود .
چگونه می توان غیر از این بود و خواست ، وقتی می بیند که به بهترین وجه تدبیر نموده است و موفق داشته است ، اگر چه دیگران او را می بینند نه خدایش را و این هم از لطف اوست که خود را پنهان می دارد تا بنده اش آشکار شود و .... بیستون را عشق کند و شهرتش فرهاد بردشهرت در درست و سالم بودن ، تدبیر و صحت عمل و هوش و دانایی و ..... را به بنده اش می بخشد ، در حالی که او را جز بی چیزی و فقر نیست .
کاروانی که بود بدرقه اش لطف خدا
به تجمل بنشیند به جلالت برود
اما فقرش بر خودش آشکار است و بر دیگران پنهان ، و همین شرم بس که لباس دارایی بر تن او پوشانده در عین ناداری .... و حاصل دیدن این حقایق از سویی آرامش و اطمینان و بشارت است و ازسویی اوج عجز از شرم ، از الطاف بیکران و ناتوانی در شکرش .
الهی کجا می توان ترا به حقیقت شکر گفت که شکر هم از جنس هستی است و هستی همه تویی و از ما جز نیستی نیست .
نیستم نیست که هستی همه در نیستیست
هیچم و هیچ که در هیچ نظر فرمایی
.







پاسخ با نقل قول
علاقه مندی ها (Bookmarks)