مریم جان ممنون از همدردی و راهنماییتون. اما سوالی که دارم اینه: شما باهاشون چه برخوردی می کنی؟ وقتی به این مسائل فکر میکنی اعصابت خرد نمیشه؟ راهی هست که آدم بهشون فکر نکنه تا حداقل فقط زمانهایی که با اونها هستی عذاب بکشی و از بقیه لحظات زندگیت لذت ببری؟من از قبل اینکه باهاشون روبرو بشم تا مدتها بعدش از فکرم نمیرن. دانشجو هستم و مشغله تحصیلی زیاد دارم. اونا بخشی از وقتم رو میگیره گاهی که توی فکرشونم به خواندن قرآن و ... پناه میبرم ولی دوباره هم این فکرها سراغم میاد و آزارم میده. بیشتر از همه از دست شوهرم دلگیر میشم که چرا به خاطر خوشحال نگه داشتن اونها نمیذاره متوجه اشتباهاتشون بشن تا دفعه دیگه تکرار نکنن (و تمایل زیادی هم داره که همه مسافرتها و اوقات فراغتش رو با اونها بگذرونه). مسلمه که این شرایط تغییر نمیکنه ولی شما چه طور تونستی به آرامش برسی. آیا جواب حرفاشون رو میدی؟یا شوهرت ازت حمایت میکنه؟








علاقه مندی ها (Bookmarks)