سلام دوستان
جوانه مریم و بی نهایت عزیز ممنون از همتون بابت راهنمایی هاتون
جوانه جان وبلاگو دیشب کلی خوندم ممنون جالب بود ولی باور کن من تا چند وقت پیش خیلی بیشتر از اون خانمه واسه این کارا انرژی میذاشتم.حتی حساب ساعت هارو هم داشتم.نمذاشتم تو دلش ازین دوری غصه بخوره.از را دور بهش میرسیدم.یه هفته مونده به اومدنش چه کارها که نمیکردم از ارایشگاها بگیر تا خرید لباسای جدید شمع های خوشگل و کلی ایده عاشقانه برای هر روز هفته ای که با هم بودیم
ولی به مرور زمان دیگه خسته شدم چون واقعا فقط من بودم که تلاش میکردم.الان یه حالتی پیدا کردم نمیدونم چیه؟
توقع! مشکلت اینه که اون کارها رو میکردی تا اونم بت محبت کنه و اون کارارو برات کنه فکر کنم به قول آنی باید مچ خودتو بگیری
به قول آنی
کسی وظیفه ای برای پر کردن بانک عاطفی به روش دلخواه ما ندارد حتی اگر آن فرد همسر آدم باشه.
اما مشکل اصلی در این است که تو همسرت را در نوازش دهی صفر می بینی در حالی که این تویی که او و نوازش هایش را فیلتر می کنی و تنها نوازشی را نوازش می دانی و دریافت می کنی که باب میل تو باشد در غیر اینصورت فیلتر و.................و در نهایت بازی روانی !
از طرف یک مرد و یا یک همسر خیلی نوازش ها هست که گرفتنی است تا منجر به پر شدن بانک شود .
یاد بگیر نوازش هایی که روی زمین خدا ریخته را جمع کنی ........آن وقت وجودت وابسته به نوازش از یک نوع خاص و از طرف فردی خاص نمی شود و.............
اینم بخون مفیده....

نوشته اصلی توسط
ani
در درون تو یک پروفسور کوچولوی راهگشا وجود دارد که رندانه و زیرکانه برنامه ها را طراحی می کند تا در نهایت برای یک اصل کوچولو و ظریف " نوازش گیری " ترا دچار این مسائل تکراری بکند . که اگر این پروفسور کوچولو ی زیرک را نشناسی و در خودت شناسایی نکنی راهکار یابی های زیرکانه اش را درک نمی کنی .
یادت باشه که هر چیزی که به چرخش تکرار افتاد یعنی بازی روانی و کلید خوردن بازی .( و تو این تکرار را در زندگی خودت به خوبی دیده و درک کرده ای )
و چطور بازی تو توسط این پروفسور کوچولو طراحی می شود ؟
از همان سرخطی که شروع می کنی به نوازش دادن به همسرجان و لحظات گل و بلبلی که مثلا به خیال خودت داری بی توقع به ایشان عشق بی منت ! را ایثار ! می کنی و ................( در اصل این پروفسور کوچولو نشسته بر ضمیر ناخودآگاه تو ) از همین جا کلید بازی را استارت می زند و..............
تو خیال می کنی که به خاطر دل خودت داری نقش یک همسر ایده ال را بازی می کنی که خودت را خشنود کنی اما در واقع داری می دهی که بگیری و تمبر طلایی جمع کنی که با توجه به عدم پذیرش همسر جان و روحیات و اخلاقیات ایشان از این تمبر طلایی در محاسباتت مثل کشتی به گل نشسته استفاده کنی و بگویی : وای دل ببین چقدر مظلومی ؟!آنکه می دهد تو هستی و آنکه می گیرد همسرجان است و کار تجارت تمبر طلایی از همین جا شروع می شود و .................
تا با دیوان محاسبات نافرجام و نابرابر به این نتیجه برسی که مظلوم دهنده تویی و در نهایت ظالم گیرند ه همسرجان .
در نتیجه ی این نوع تفکر و احساسات و نشستن به انتظار اینکه همسر جان جبران مهر شما را بکند چرا که بی حساب از حساب بانک نوازشی ات خرج کرده ای و وابسته به حساب همسر جان برای پر شدن آن هستی و در نتیجه حساب بانکی به صفر می رسد و دعواها اوج می گیرد و نوازش گیری منفی از راه دعواها و ..................حتی حضور پرمهر مادر شوهر که به حساب بانکی شما دو نفر رسیدگی می کند و ...........
چه باید بکنی ؟!
مچ خودت رو بگیری در همان قدم اول .
یعنی وقتی که مشغول لاو ترکاندن هستی حساب خودت را با خودت روشن کنی .
به خودت بگو : دل الان این لیوان آبی که دست همسرجان می دهی اساسا برای خوشحالی خودت می کنی یا اینکه این کار را می کنی که او برای تو جبران کند و ..............بارها و بارها این سئوال را بکن و جواب خودت را بشنو و در آخر یک اتمام حجت .
چه اتمام حجتی ؟
بعد از اینکه کاملا قصدت را چک کردی و جواب درونی را از خودت گرفتی
که مثلا
"بله من برای خوشحالی خودم اینکار را می کنم "
باز به خودت بگو : باشه می پذیرم حرفت را اما یادت باشه که بارها بهت فرصت دادم تا خودت و خواستت و نیازت و خوشحالی ات را چک کنی و حالا که دوست داری اینکار را بکنی انجام بده اما فردا به وادی توقع و جبران از بیرون نباش و یاد آوری می کنم که همسرجان آدمی نیست که بر طبق خواست تو خودش را موظف به جبران بکند و او روش های خودش را دارد و...................( که ناگفته نماند تو روش هی او را نمی خواهی و نمی بینی و فیلتر می کنی و در مقابل روش های او بعضا گارد هم می گیری )
در نتیجه ی این مکالمه ی درونی خودت با خودت در اصل داری مچ پروفسور کوچولو طراح را می گیری تا روزی که ...
مثلا وارد وادی این می شود که
چرا همسر جان توجه نمی کند ؟
چرا دهنده نیست ؟
چرا فقط تو ؟ و............
بتوانی مچ مبارکش را بگیری و این روزها و این مکالمات را یادآور بشوی و................
اما بعد از این که مچ خودت را گرفتی چه اتفاقی می افتد ؟
خودت کاملا متوجه می شوی که نیاز به نوازش و تائید داری و فشار سختی را روی خودت از این مچ گیری احساس خواهی کرد . شاید نتوانی روزهای اول جلوی کلید خوردن بازی را بگیری . یک جدال درونی را تجربه خواهی کرد و.......
اما به مرور حرفه ای می شوی . خودت متوجه می شوی چه اتفاقی افتاده و چه اتفاقی در شرف افتادن است . در نتیجه چرخه ی بازی را می توانی خودت به دست خودت با مچ گیری متوقف کنی و مسیرش را تغییر بدهی .
و بعد اینکه به مرور به اندازه ای "می دهی" که در توان توست . یا توانت را بالا می بری برای دهنده بودن و عشق بی چشمداشت و.......
یا اینکه نمی دهی و یا اندازه ی دهنده بودن در کنترل خودت است . به نوعی این افراط و تفریط دیگر وجود نخواهد داشت و ...................
ضمن اینکه پذیرشت هم بالا می رود
ه روز چند بار گریه میکنم تو دلم همش دلهره دارم اونقدر شدید که نمیتونم تمرکز کنم
و دائما دعوا ها و دادزدناش و تهدیداش میاد تو ذهنم
بهش میگم برم پیش روانشناس ولی اصلا راضی نمیشه.میگم ما مشکل داریم چرا نمیذاری حلش کنیم؟
فکر میکنم میترسه
نمیدونم! بهتره کارشناسها بیان بگن ...آدم لازمه همه چیزو به شوهرش بگه؟؟؟ من چیزهایی که میدونم همسرمو حساس میکنه نمیگم کاملا باش روراستم و اصلا دروغ نمیگم اما گاهی خیلی راجع به همه چی حرف نمیزنیم مخصوصا چیزهایی که میدونم تنش زاست
مریم جان اخه من یه زمانی زیاد بهش امید میدادم دیدم نتیجه عکس میده
اون اعتماد به نفس کاذب داره بر عکس من که در حد عادیشم ندارم
وقتی زیاد بهش امید میدم دیگه هیچ تلاشی نمیکنه که هیچ فکر میکنه بهترین همسر دنیاست و تازه اینا رو به زبون مییاره.یعنی تا من فشار نیارم فکر کنم تا چند سال بعدم وضعیتم این باشه.
دقیقا همسرت باید بدونم و تو هم همین طور که شما برای هم بهترین همسرهای دنیایید ...
کاش دوستان یه تاپیکی باز میکردن با موضوع "سیاست های زنانه" تا کسایی مثل من ازش استفاذه کنن
مریم جان من واقعا این یکی رو مشکل دارم.نمیدونم واقعا چطور میتونم با سیاست رفتار کنم؟اگه میشه لطفا کمکم کنید یا اگه کتابی سایتی هست تو این زمینه لطفا بهم معرفی کنید
بی نهایت عزیز من تمام کارایی که شما گفتینو عملی میکنم ولی به قول شما بعضی وقتا به جای اروم بودن عمدا بی تفاوت میشم .تا حالا به ذهنم نرسیده بود.نکته جالبی بود ممنون
ممنون از همتون
علاقه مندی ها (Bookmarks)