سلام دوستان
مریم جان جریان عقل ودرک و راه درست رو قبول دارم ولی وقتی هزار بار تلاش میکنم از راههای مختلف و نتیجه همیشه یکیه اونوقت که میبینم نه انگاری به قول جوانه خدا داره از دور نگام میکنه و من هر چقدر التماس میکنم هیچ تغییری ایجاد نمیشه.میدونم خدا حال هیچ قومی رو تغییر نمیده مگه اینکه خودشون بخوان و قدمی بردارن.
ولی من که قدم که هیچ راه ها رفتمو....
در مورد انرژی دادن من همیشه سعی میکنم براش انرژی مثبت باشم.از sms گرفته تا ....
بعضی وقتا که کارش زیاده بهش پیام میدم عزیزم من رو میزت نشستم کنارت اصلا نگران نباش من یواشکی کنارتم تو تنها نیستی هر وقت احساس خستگی کردی سرتو بزار رو زانوهام بزار نوازشت کنم
یا جلسه داره قبلش زنگ میزنو میگم من کنارتم و بهت افتخار میکنم
یا تا حالا نشده تا اون نخوابیده بگم من میخوام بخوابم از دورم که شده همیشه باهاش همراهم
یا من هر روز هر مطلب جدیدی تو هر زمینه یاد گرفته باشم از نت یا کتاب .. بهش mail میزنم که هر وقت بیکار بودی و دلت خواست میتونی بخونی
شده بعضی وقتا یه عالمه ارایش کنم و لباس بخرمو کلی وقت بذارم منتظر باشم اگه عصر وقت داشت تو نت همو ببینیم
که خیلی وقتا گفته حال ندارم امروز و بعدش دیدم مثلا داره فیلم نگا میکنه یا اگه اومده هم بعده 10 minگفته برو میخوام برم
هر وقت بهم نیاز داشته نه نگفتم.هیچوقت
سعی کردم جای خالیشو برا خانوادش پر کنم تو مناسبتا بدون اینکه اون بگه برا تک تک اعضای خانوادش (تولد روز مادر پدر یا اصلا روزای عادی) کادو گرفتمو رفتم خونشون
توقع بیجا ازش نداشتم
شده گاهی خودم بش بگم امروز برو بیرون بگرد روحیت خوب شه از طرف من واسه خودت ابمیوه و شام و یه کادو بخر
بهش هیچوقت شک نکردم و حساب کتاب نخواستم شده گاهی که دیدم داره ... حسابم میکنه و لی بازم تند برخورد نکردم
یه وقتایی براش بچه شدم و با لحن بچه گونه حرف زدم یه وقتایی زنش شدمو عشق دادم بهش یه وقتایی مثل مادر براش مادری کردم یه وقتایی باش دوست بودم و دوست اینا رو هر وقت که به هر کدوم از اینا نیاز داشت رولشو بازی کردم
گفته بخوابیم گفتم باشه کفته تا صبح بیدار باشیم گفتم باشه گفته فیلم ببینیم گفتم باشه
به علایقش ارزش دادم طوری که من از وقتی ازدواج کردم وقتی با همیم بیشتر به علایق اون میرسیم تا من چون میدونم بعضی از علایقش براش خیلی مهمن مثل موسیقی و من هم احترام میذارم
و خیلیییییییییییییییییییییی یی چیزای دیگه
اینارو نوشتم که چند مورد مثال بزنم برای دوستان که من همیشه کنارش بودم نه مقابلش
درست برعکس اون که به یه حالت رقیب مانند بهم نگا میکنه
ولی در عوض پریشب که سر بارداریم نیاز به ارامش داشتم اسم نیازمو سوسول بازی گذاشت و خوابید
من نه ازش چیز زیادی نمیخوام یه کم عشق و ارامش میخوام که به نظرم حقمه همونطور که من در مقابل اون وظیفه دارم.
جوانه عزیز واقعا خوشحالم که درکم میکنی
منم دقیقا حس و حال شمارو درک میکنم حتی دیشب تاپیک "دلم نیست شدن میخواد" شما رو که خوندم بعضی جاهاشو شک میکردم که من ننوشتم؟
مساله اینکه چطور خودمونو دریابیم؟
که اینجوری نشه؟
راستی مگه شما عقد نکردی؟چرا میگی کاش زودتر عقد میکردیم؟چیو بگن نکن؟
راستی من دلم وقتی بچه میخواست که اون بچه توی یه محیطی که توش عشق حاکمه نه بی مهری و بحث بوجود و به دنیا میومد
حالا دیگه نمیدونم این ماجرا رو چطور جمش کنم؟









علاقه مندی ها (Bookmarks)