اره دلم میخواست برم پیشش ولی اونموقع قضیه بچه نبود
و این شرایط جدیدی که 3 4 ماه یه بار شاید بیایم شهرمون
اون به قولایی که میده هیچ وقت عمل نمیکنه حالا فک کن بگه 3 4 ماه یه بار یعنی به زبون اون سالی 2 بار
راستی حدودا 5 یا 6 ماه بیکار بود
ماه پیش تو شهرمون یه کار پیدا شد که هم حقوقش خوب بود هم سمتش ولی الکی بهونه اورد که نه نمیخوام
منم اصرار زیاد نکردم که بعدا میگه من دوست نداشتم
راستی تو پست قبلیم در مورد کنارش بودن مثال زدم نمیدونم شما چرا اون طوری برداشت کردین؟
من همه چیمو میذارم کنار خانوادمو کارمو شهرمو و خیلی چیزای دیگه که با اون باشم و اون در مقابل با یه نظر مخالف من بیخیال من میشه
من هرچی قبل ازدواج گفتم عمل کردمو حتی ذره ای فریبش ندادم اون بود که با دروغ های بزرگش الان منو تو این وضعیت قرار داده
انقدر حرصم میگیره یاد اون روزا می افتم
میگم من ساده...
به خدا دید من خراب نیست کاش میشد یه فیلم روزانه ظبط کرد و بهتون نشون داد اونوقت درکم میکردین
اون به زندگی مثل یه بازی نگا میکنه به منم مثل یه رقیب
و اینجور مواقع از نقاط ضعفم استفاده میکنه.همیشه ازش میترسمچون یه کارایی میکنه که هیچ وقت احساس امنیت نمیکنم .
چند بار خودش وقتی حالت اروم داشته بهم گفته انیس من شخصیتم مشکل داره.
منم میگم نه عزیزم تو هیچ مشکلی نداری
چند بار تو دعوا ها التماسش کردم بریم مشاوره قبول نکرد و گفته به هیچ عنوان حق نداری بری
یه اخلاقایی داره واقعا هیچ وقت نمیفهمم
شکاکی بدبینی خودبزرگ بینی غرور و اعتماد به نفس کاذب و....
همیشه میگه فقط اونروزو ببینم که بردمت یه جای دور دیگه هیچ کسو نداری.
ولی من هر چقدر کوتاه میام میبینم نه اصلا معنای گذشت رو با وظیفع اشتباهی گرفته
مریم جان شما خودت جای من بودی چیکار میکردی؟
لااقل تو دلت نمیگفتی این همه قولای الکی دادی منو زن خودت کردی این همه بلا سرم اوردی الانم داد میزنی میگی شرایطم اینه (.انگاری من واسش دعوت نامه فرستاده بودم ).طلاق نامتو میدم دستت در حالی که من با لحن اروم باش حرف میزدم
نمیگفتی پس من چی؟
من خیلی وقته یه خلا بزرگ عاطفی احساس میکنم
اونم باید منو درک کنه
وقتی ازم میپرسن پس چرا خونه بابات موندی با اینکه ازدواج کردی حالم بد میشه
یا فامیل با یه دیدی نگات میکنن
منم کار میکنم و خسته میشم
منم دوس دارم زندگی عادی داشته باشم
منم دلم میخواد از جهیزیم استفاده کنم
وسایل و لباسام سر جاش باشه نه اینکه چمدون به دست خونه بابام دوباره خونه خودمون
منم یه عالمه مشکل دارم که تحمل میکنم
منم فشار رومه شاید بیشتر از اون
ولی نمیام زندگی و عشقم که اون باشه تعطیل کنم
تهدیدش نمیکنم
سر اختلاف کلید خونه رو عوض نمیکنم
توهین نمیکنم
نقطه ضعفاشو نمیکوبم تو سرش
چیزایی که دوسشون داره رو ازش نمیگیرم
زندانیش نمیکنم
ارتباطش رو با فامیلاش قطع نمیکنم
ولی اون همه این کارا رو میکنه








علاقه مندی ها (Bookmarks)