سلام بچه ها
این تاپیک سراسر انرژیه مثبته !
بعد از خواستگاری قرار شده بود من و همسرم یه مدتی باهم صحبت کنیم و ارتباط بیشتری داشته باشیم تا بله برون که فقط خودمونی ها باشن و حرف مهر و این چیزا ......از دواج ما تقریبا سنتی بود و....
روز های آخر حرف که به مهریه رسید متوجه شدیم مهریه مورد نظر ما با خونواده اونا و همینطور عروس دیگه شون خیلی متفاوته من نگران بودم که چی میخواد بشه همش ازش میپرسیدم چیکار میخوای بکنی اونم میگفت نمیدونم و ........بهش گفتم پس روز بله برون خیلی کسی رو نیار تا اگه جور نشد خیلی بد نشه اونم هیچی نگفت ظاهرا و اونطوری که بعدا فهمیدم تو خونواده خیلی بحث بوده که باید دوتا عروس یه جور باشن روز بله برون دل تو دلم نبود شب قبلش نتونسته بودم درست بخوابم بدجوری دلم شور میزد میدونستم که بابام راضی نمیشه و این حرفا ،حدودای ساعت سه بهم زنگ زد خیلی آروم ومهربون بهم گفت عزیزم نگران نباش توفکر هیچی رو نکن من درستش میکنم انگار یه چیزی رو از رو شونه هام برداشته بودن همونطور شد علیرغم میل مادر و مخالفت برادر و جاری اونشب ما رسما نامزد شدیم هروقت از زندگی و غمهاش ناامید میشم یاد اون تلفن میافتم و دوباره جون میگیرم
![]()







روز های آخر حرف که به مهریه رسید متوجه شدیم مهریه مورد نظر ما با خونواده اونا و همینطور عروس دیگه شون خیلی متفاوته من نگران بودم که چی میخواد بشه همش ازش میپرسیدم چیکار میخوای بکنی اونم میگفت نمیدونم و ........بهش گفتم پس روز بله برون خیلی کسی رو نیار تا اگه جور نشد خیلی بد نشه اونم هیچی نگفت ظاهرا و اونطوری که بعدا فهمیدم تو خونواده خیلی بحث بوده که باید دوتا عروس یه جور باشن روز بله برون دل تو دلم نبود شب قبلش نتونسته بودم درست بخوابم بدجوری دلم شور میزد میدونستم که بابام راضی نمیشه و این حرفا ،حدودای ساعت سه بهم زنگ زد خیلی آروم ومهربون بهم گفت عزیزم نگران نباش توفکر هیچی رو نکن من درستش میکنم انگار یه چیزی رو از رو شونه هام برداشته بودن همونطور شد علیرغم میل مادر و مخالفت برادر و جاری اونشب ما رسما نامزد شدیم هروقت از زندگی و غمهاش ناامید میشم یاد اون تلفن میافتم و دوباره جون میگیرم 
پاسخ با نقل قول
علاقه مندی ها (Bookmarks)