درست دوهفته پیش روز 5شنبه با یه دختره قرار داشت و من خبر داشتم ولی تا اون روز هیچی نگفتم تو دلم غوغا بود و شب تا صبح نقشه میکشیدم ولی به روی شوهرم نمی آوردم تا اینکه روز قرار با رفتارام تابلو شدکه من میدونم و با اینکه به روم نیاورد سر قرارش نرفت منم رفتم دانشگاه و تا 8شب اونجا بودم اون روز اصلا حالم خوب نبود و همش حس میکردم رفته سر قرار سکسیش و من متوجه نشدم.یک هفته استرس تا مرز سکته که همشو تو خودم ریخته بودم ولی دیگه نتونستم دوام بیارم روزجمعه همون هفته دلم ترکید روز انتخابات بود از عصبانیتم گوشیشو پرت کردم دیوار و اون هرچی از دهنش دراومد بهم گفت اینا ناراحتم نمیکرد ولی به خانوادم فحش بد داد منم باز کردم و همه غلطایی که داشت میکرد و به خیالش من نمیدونستم رو به روش آوردم و زنگ زدم به مامانم تا بیان منو ببرن شوهرم نمیذاشت خودم برم اونقدر دادو بیداد راه انداختم که اونم از ترس آبروش گذاشت و من از خونه زدم بیرون.بیچاره بابا و مامانم 3ساعت راه اومدن تا منو ببرن.موقع رفتن داداش فضولش منو دید و اونم فوری به خانوادش خبر داده بود.هنوز24ساعت از رفتنم نگذشته بود ساعت12ظهر شوهرم با داداش و باباومامانش اومدن خونه مون...هیچ کدوم مشکل شوهرمو قبول نکردن مادرشوهرم مشکل اصلی رو ول کردو چسبید به چیزای دیگه که چرا تو خونه از پسرم کار میکشی؟عکست قبل نامزدی دست پسرم چیکار میکرد؟چرا تو خودکشی میکنی؟تو روی خوش به پسرم نشون نمیدی؟به خدا توی عروسیم ازخیلی از آرزوهام گذشتم حتی کادوها و شاباش های منو مادرشوهرم بهم نداد و کلا بهم زور میگفتن ولی اون روز میگه بهترین عروسی رو برات گرفتیم!!! بهم گفت شوهر خودته بلد نیستی نگهش داری و تو از وقتی اومدی مارو اذیت کردی و اصلا هدفت زندگی نیست و اهل زندگی کردن نیستی و در آخر داداش و مامانش اسم افسرده و روانی بهم دادن و حتی شوهرم قبول نکرد مشکلو و گفت تا حالا دلیل کارامو متوجه نشدی؟؟؟! میخاستم عکس العملتو ببینم یا داشتم باهات لجبازی میکردم و از اخلاقت بدم میآدوخیلی دلایل دیگه که نمیدونم از کجا پیداش میکنه. اون روز تازه فهمیدم من وحتی خودش هر کاری تو خونه میکردیم درست دست مادرش بود.به خاطر حرفاشون داغون شدم ولی به خاطر بابام و پدر شوهرم برگشتم به شرطی که لپ تاب وسیمکارتاشو با خودشون ببرن اونا هم اینکارو کردن.شوهرم قول داد درست بشه ولی این قولهاش برام تکراری شده و مطمعنم درست نمیشه و حتی هیچ اقدامی نکرده از جهت رفتن پیش روانشناس و... من پیش یه روانشناس میرم و ازم خواسته به خاطر خودم به خودم برسم و دو ماه به شوهرم فرصت بدم و من با تمام وجود دارم تلاشمو میکنم وخودمو شاد نشون میدم ولی از درون دارم نابود میشم حرفاشون برام سنگینه یعنی چی من واسه زندگی کردن نیومدم؟؟به پدرش گفتم اگه من از این کارا میکردم چیکار میکردین؟گفت طلاقت میدادیم منم گفتم پس چرا من اینجام؟؟؟چرا منو آوردین؟؟؟بلاتکلیف موندم اینجا و نمیدونم عاقبتم چی میشه؟ تاوان کدوم گناه و کدوم دل شکستنهامو دارم میدم نمیدونم ولی این تاوانها سختتر از اشتباهات منه...چند روز پیش لپ تابشو برگردوندم خونه با زیر فشار گذاشتن درست نمیشه و خودش باید تصمیم به درست شدن بگیره که فکر نکنم چنین قصدی داشته باشه.








علاقه مندی ها (Bookmarks)