بابام خیلی آدم منطقیه و شوهرم خیلی قبولش داره حتی از بابام خواستم باهاش حرف بزنه ... پدرم میگه موضوع کوچیکیه اینقدر خودت رو ناراحت نکن ... پدرم این حرف رو به این دلیل زد که همسرم 1کی 1کی تمام چیزایی که برام آورده بودن رو شمرده خوب پدرم میگه اینارو واسه خودش و خانمش آورده این بی عقلیه که کارت رو بی اجر میکنی
مشکل منم همینه خانواده همسرم موقع صحبت هیچی نمیگن بعدش یادشون میاد...
مادرم باهاش اختلاف داره من میدونم اونم مقصره
مشکل من الان اینه که میترسم نزدیک عروسیم دعوا بشه
به نظر شما من تو این موقعیت باید چکاری بکنم؟
چطوری اوضاع رو آروم کنم ... دید مادرم و همسرم رو چطور نسبت به هم تغییر بدم؟
چطور از حساس بودن خودم کم کنم؟
من ناراحتم ...
وقتی من با شوهرم راه میام شرایط اون رو در نظر میگیرم توی خرید اون نباید من و وضعی که توش هستم با وجود اینکه اینهمه براش توضیح دادم درک کنه؟
آیا این مرد ، مرد همراهی توی زندگی هست؟
پس درک متقابل کجاست؟
درک کردن فقط باید از جانب من باشه؟
اینکه پدر من بازنشسته هستن رو اونا از ابتدا میدونستن و میدونستن که توانایی مالیمون چه مقدار هست
آیا این اوج بی فکری نیست که توی این موقعیت که 20روز تا عروسی مونده این صحبتها(که به نظر من خیلی خاله بازیه)رو پیش بکشن و دید خانواده همسرشون رو به خودشون تغییر بدن؟
احساس میکنم نسبت به همسرم دچار دودلی شدم ، دودلی در موندن با اون....
این موضوع پیش اومده خیلی دون و بی ارزشه اما برخوردی که شده خیلی زشته ....کاملا مغایر با توقع من
من از همسرم بیشتر از اینا توقع داشتم ....
احساس خوردشدن دارم
دیگه دلم نمیتوته باهاش صاف شه ... اون منو درک نکرد و شیپور گرفت دستش
به نظر شما با این شرایط صلاحه که 20 روز دیگه تن به ازدواج بدم؟با توجه به اینکه همه تدارکات دیده شده
لطفا هر کس میاد بهم کمک کنه من فرصتی ندارم ... حالمم خوب نیست ...فقط تایپ حرفام تو همدردی آرومم میکنه
تنهام نزارین
بگین چه کنم
لطفا کمکم کنید









علاقه مندی ها (Bookmarks)