ســلام..ممنون از جفتتون که وقت میزارید...واقعا ازتون متشکرم..
==================
اوکی.....نه بابا..ازاین هنرا ندارم..اما تشابه اسمی اتفاقی نه عمدی
دنیایی واقعی کودک درون نمیشناسه...کودک درون یعنی احساس....دنیایی حقیقی..یعنی منطق.....توی دنیایی آدمها..غم اش درد داره..شادیش هم درد داره..اون حرفا برای توی کتابهاس...برای شکم های پُر هست...برای فکرهای باز و بی دغدغه اس...خوب تو بگو دنیای واقعی چطوریه؟؟؟
نه با اجازتون من مخالف ام...به خودت محبت کن تا محبت ببینی خیلی فرق داره با به دیگران محبت کن تا محبت ببینی....نمیخوام بحث الکی کنم..این نظرمه..به نظر منم حرفت کاملا درسته..اونجا هم همینو میگه.به خودت محبت کن تا بهت محبت کنن..
نمیدونم والا...چون اطمینان نداری..چون خودتو خفه کردی
یه بچه رو تصور کن..یه بچه واقعی..فرض کن هی میاد طرفت که بهت محبت کنه..تو بزن تو سرش بهش بگو برو کنار..دفعه بعد بهش اهمیت نده..انگار نه انگار که داره محبت میکنه و ازت محبت میخواد...باز بزن تو سرش..برو کنار..بچه سریش..لوس بی معنی...اینکارو ادامه بده...هی بزن تو سرش و پسش بزن..فکر میکنی چیکار میکنه؟
اول تلاش میکنه تقلا میکنه تا بهش توجه کنی..از راههای مختلف امتحان میکنه..اما وقتی میبینه فایده نداره..گریه میکنه..اسباب بازیاشو پرت میکنه..کم کم این میشه ملکه ذهنش محبت کردن یعنی لوس بودن ..پس محبتشو مخفی میکنه..دیگه طرفت نمیاد..دیگه به هیچ کس محبت نمیکنه..ته دلش محبت میخواد عین اب و غذا چون تو فطرتشه.حتیبیشتر اما ذهنش پیغام میده محبت نکن..لوس میشی..همین ادم بزرگ که بشه هر نوع محبتی رو لوس میدونه.
کودک درون تو هم اوضاعش اینطوره..تو سرش زدی..
چه اشکال داره ادم واسه خودش لوس بشه..ناز خودشو بخره
نمیخوام اغراق کنم....ولی از وقتی یادمه اینطوری..بودم...یا بهتر بگم از وقتی شخصیتم شکل گرفت....بگرد ببین اولین بار کی همچین حس منفی بهت دست داد؟کی و کجا؟
چشم در اولین فرصت...حتما.حالا که داری میخونی باقی درسا رو هم بخون.خصوصا نیمه تاریک
==================================
من فقط پست اولتو خوندم. ببخشید اشتباه کردم و برداشت درستی نداشتم.ممنون وقت گذاشتی و کل تاپیک رو خوندی...راستش منم دیدم که هردوتای شما بی منت دارید همدردی میکنید یه سری از ارسالی های جفتتون هم خوندم..از مشکلاتتون....از کمک هاتون.....
برای بهار هم نوشتم...از وقتی یادمه اینطوری بودم...یعنی از وقتی که شخصیتم شکل گرفت و کامل شد..همیشه بچه ی آروم و ساکتی بودم...اینی که من براتون گفتم یکی از شخصیت هام هست مثلا توی خونه یکی بیاد بگه این این شکلی هست میگن نه بابا این چه حرفیه....اصلا چیزی رو بروز نمیدم..الانم گفتم چون احساس راحتی میکنم اینجا دارم با خیالت راحت صحبت میکنم...چون دنیایی مجازی هست.....ولی از یه چیزی مطمن هستم. اینکه اشکال از تو نیست. حتما دلیل یا دلایلی وجود داشته و قاعدتا هنوز هم داره که به این احساس بی تفاوتی رسیدی. همیشه همینطور بودی یا از یه وقتی به بعد؟
در مورد اشکال کار هم بازم میگم مشکل از خودمه....من کلا آدم منطقیی هستم...یعنی احساس ندارم...همه چیز رو با عقل میسنجم...شاید بگید خوبه...اما بعضی وقتا هم خیلی بده....
آفرین..موافق ام...چیزی که مهمه توجه است. یعنی به شخصی که می خوای بهش محبت کنی توجه بکنی. واقعا بفهمی که چی می گه و چی می خواد.
دقیقا متوجه ام چی میگی..و 100در 100 موافق...به اون دختر خانوم هم گفتم اگه محبتت ...محبت بود به دلم میشست..و جواب میدادم....البته اینو در ظاهر میگفتم اما ته دلم میگفتم شاید مشکل از منه.....اینم که اون قضیه رو تعریف کردم بخاطر این بود که بگم مثلا کسی بود که بخواد راستکی..یا الکی...محبت کنه بهم...و بازم نتیجه ایی نداشت برام....محبت این نیست که دست یکی رو بگیری یا اینکه بوسش کنی و این چیزا. باید بفهمیش. باید انقدر خوب بفهمیش که نیازاشو درک کنی. در حدی که خیلی وقتا حتی قبل از اینکه بگه چی لازم داره بهش بدی. و البته باید از این کارا و توجه هایی که می کنی خودتم خوشحال و خوشحال تر بشی. شاید اون چیزی که شما می گی از اون دختر دیدی واقعا محبت نبوده. محبت واقعی چیزی نیست که نتونی ببینیش.
=================
بخشید من باید برم.....ببخشید که نصفه جواب دادم...meinoushخانوم.....نمیخوام عجله ایی جواب بدم...بقیه اش رو در اولین فرصت جواب میدم..ممنون از جفتتون..![]()









علاقه مندی ها (Bookmarks)