ســلام...
بخاطر همین چیزاشه که دنیایی مجازی رو خیلی دوست دارم.. :)عزیز اینجا دیگه خجالت نداره. هرچی می خوای بگو. خود من برای اولین بار بود که مشکلاتمو اینجا نوشتم.
نه من خونه حس خوبی دارم...اونجوری نیست که بگم وااای باز اومدم اینجا...همین که کسی تو کارم سرک نکشه برای من کافیه...حالا توقع ندارم بیان بگم چی شده بیا با ما درد و دل کن..با تمام این احوال بر اساس تجربه ی زندگی خودم می گم اگه احساس خوبی نداری توی خونه یعنی دلایلی هست و ناخوداگاهت می فهمه.
دختر که نه...توی پسر ها هم کلا 2تا دوست دارم...یکیشون از دوران دبیرستانه که دیر به دیر میبینمش و راحت ترم باهاش یعنی ارزش وقتم رو بزارم و باهاش صحبت کنم چون مشاور خوبیه...اما کلا خیلی طول میکشه من حرفی رو بزنم..راحت حرف نمیزنم.....اون یکی هم از دوران دانشگاه هست که معمولا من بهش مشاوره میدم باهاش درد و دل نمیکنم.....هیچ دوست دیگه ای چه پسر چه دختر نداری که وقتی پیششونی خوشحال باشی؟
پرسیدی پیششونی خوشحالی....یعنی چی خوشحالی....راحت هستم.........البته نه همیشه.....بیشتر وقتا......
بیشتر وقتا هم براشون فیلم بازی میکنم...
بابت هیچی احساس گناه نکن! لابد نباید دلت تنگ شه دیگه. چه بهتر. خوبه دق کنی گریه کنی؟!
اینو گفتی یاد موقعی افتادم که برای خودم کادو میخریدم... :) برای خیلی وقت پیشه....از یه جایی شروع کن. اول از خودت! به خودت بگو خودتو دوست داری. خودتو بوس کن و کلی قربون صدقه خودت برو. همون حرفایی رو به خودت بزن که همیشه می خواستی بهت بگن اما نگفتن.
بچه دارتازه تو بعدا شاید بخوای بچه دار شی.....با این شرایط فکر ازدواج هم خنده داره..چه برسه به بچه....هزار سال دیگه هم بگذره من بازم بچه ام.....البته دروغ چرا یه زمانی تو فکر سرپرستی بچه بودم....یعنی نمیدونم شاید هنوز هم باشم....اگه یه روزی هم توان مالیی داشتم هم توان احساسی حتما یه دختر 2-3 ساله رو دوست دارم براش از جون و دل مایه بزارم.....البته بماند که همون پس فردا بزرگ میشه ....میشه بلای جونت...
گفتم اتاقم کوچیکه الان همه وسایل در بهترین حالت خودشونه..مثلا جا به جا کنم یا میاد جلوی در...میاد جلوی پنجره این چیزا....مثلا الان پرده اتاق ام آبی و سبز فسفریه...با دیوار و تخت هم ست هست اما جذابیتی برام نداره.....اما خیلی ها دیدن و خوششون اومده رفتن همین ترکیب رنگ رو استفاده کردن.....نمیدونم چرا کلا بی ذوق هستم..مثلا طرف میاد میبینه کلی ذوق و شوق میکنه....اما برای من بی اهمیته...واسه چیزای کوچیک مثل تغییر دکوراسون اتاقو اینا اینکارو بکن. فوقش خوشت نیومد عوض می کنی دیگه. همونایی که هست رو جابجا کن. پرده ی اتاقتو می تونی رنگ رنگی کنی اگه دوست داری. می تونی روی پنجره اتاقت رنگ رنگی نقاشی کنی. البته اگه خونوادت بذارن. اما جابجا کردن وسایلت به خودت ربط داره.
ممنون که به فکر هستی و انقدر ریز به ریز راهنمایی میکنیبار بلند نکن. فرش اگه داری بزن کنار وسایل رو روی زمین هل بده جابجا کن تا به چیدمان دلخواهت برسی. با دستت هل بده نه پا. بعدا ممکنه زانوت اذیت شه
الان تازه خیلی بهتر شدم...قبلا باید میدیدی....با همه فقط در حد سلام...نه یه کلام هبیشتر نه کمتر..الان خیلی بهتر شدم....مثلا تا سال سوم دانشگاه دوستان منو با فامیلی صدا میکردن..الان خودم باز گرم تر گرفتم باز بهتر شده..می تونی شروع کنی به دیگران کمک کنی. توی کمک کردن توی دوستی توی توجه توی مهربونی توی همه ی خوبی ها اول خودت بیا پیشقدم شو. حتی واسه سلام کردن نگو اه بازم این. خودت برو جلو با خوشحالی سلام و احوالپرسی کن. یه جور تلاشه برای بهتر شدن حالت و خارج شدن از حالت انفعال. با دوستات و همکلاسیات حتما اینکارو بکن. کم کم باز خورد خوبیاتو می بینی خوشحال تر می شی و انرژی می گیری. البته واسه کمک کردن یادت باشه تا حدی اینکارو بکنی که به خودت ضرر و زیانی نرسه. یعنی با عقلت هر کاری که می خوای واسه کسی بکنی چک کن. یه مورد دیگه اینکه هر کار خوبی که می کنی هیچ توقع نتیجه و عکس العمل مثبت از طرفت نداشته باش. چون باعث اذیت شدنت می شه. خوبی کن که خودت خوشحال شی. بعدا می بینی که خود ادما بهت خوبی می کنن. می بینن خوبی رو جوابتو می دن.
==========================
:) ....................... چشم الان دارم میخونم..همیناس که کودک درونت رو رنجونده و ازرده...
لطفا از جانب کودک درونت حرف نزن..بذار خودش حرف بزنه..خودش زبون داره..بهت میگه کیه؟کجاست؟در چه حاله؟چی میخواد؟
فقط باید نازشو بخری..باید صبور باشی..چون قهره..چون زیر خروارها خاک دفنش کردی.
باش حرف بزن..راهشو تو اون لینکها نوشته امتحان کن...
نیمه تاریک رو هم بخون
==============================================
ممنون از جفتتون که وقت میزارید و میایین..خیلی دلگرم میشم میبینم کسی جواب داده...این یعنی همون توجه...همون مهم بودنه...![]()








.....با این شرایط فکر ازدواج هم خنده داره..چه برسه به بچه....هزار سال دیگه هم بگذره من بازم بچه ام.....البته دروغ چرا یه زمانی تو فکر سرپرستی بچه بودم....یعنی نمیدونم شاید هنوز هم باشم....اگه یه روزی هم توان مالیی داشتم هم توان احساسی حتما یه دختر 2-3 ساله رو دوست دارم براش از جون و دل مایه بزارم.....البته بماند که همون پس فردا بزرگ میشه ....میشه بلای جونت...

علاقه مندی ها (Bookmarks)