سلام
من اومدم ولی با یه خبر خوش
من رفتم سر خونه زندگیم تو خونه پیش شوهرم نمی تونستم بیام بهتون خبر بدم
حالا اتفاقی که برام افتاد و منو شوهرم اشتی کردیم:
3 روز قبل بعد از ظهر تصمیم گرفتم برم پیش وکیلم و خواهش کنم که به شوهرم اخطار نفرسته و بهش بگم که واقعا منصرف شدم
وقتی رفتم وکیلم قبول کرد ولی در مقابل این که پولی که پرداخت کرده بودمو بهم پس نده منم قبول کردم و جلوی این کارو گرفتم
از دفتر وکیل که اومدم بیرون یکی از فامیلای شوهرم بهم زنگ زد که اره خبر داشتی شوهرت قبل از تو یکی رو صیغه کرده بود و تو زن اولش نیستی
باور کنید دنیا رو سرم خراب شد و از ناراحتی وسط خیابون شروع کردم به گریه کردن به خودم می گفتم شوهرم این همه به من می گه دروغ گو پس چرا خودش به من دروغ گفته یه اس ام اس به شوهرم زدم و بهش گفتم که چرا از اول به من نگفتی؟
بعد از یک ساعت مادرشوهرم زنگ زد که اگه امکان داره بیا بیرون بریم یه جا صحبت کنیم منم قبول کردم و با مادرم رفتم
شوهرم مارو برد پارک و اونجا به مادرم و مادرش خودش گفت می خوام تنهایی باهاش صحبت کنم
وقتی تنها شدیم شوهرم به من گفت واسه اینکه برگردی سر خونه زندگیت یا باید نصفه مهرتو ببخشی یا عندالاستطاعه کنی و یه سری شرطو شروط دارم که ثبتی باید امضا کنی من در جوابش گفتم هیچ یک از شرطاتو قبول نمی کنم و هیچی هم ازت نمی خوام می مونم خونه پدرم تا یه روز دلت واسه من بسوزه و بیایی دنبالم
بهش گفتم من عوض شدم و یه سری از اخلاقایی که داشتم و تو بدت میومد همشو گذاشتم کنار ولی اگه بهم فرصت بدی تا برگردم خونه زندگیم بدونه شرطو شروط می بینی که تغییر کردم شوهرم باز قبول نکرد و حرفه خودشو زد و در اخر شوهرم گفت به تفاهم نمی رسیم و برگرد خونه پدرت بمون منم قبول کردم و سوار ماشین شدیم دم در خونه که رسیدیم تا پیاده بشیم من قبول نکردم و گفتم پیاده نمی شم به شوهرم گفتم من زن توام و تو به من تعهد دادی که منو پیش خودت نگه داری
مادرشوهرم گفت اینطوری نمیشه که تو باید شرطهای شوهرتو قبول کنی بعد منم گفتم نه قبول می کنم نه چیزی فقط می خوام بیام خونم مادرشوهرم به شوهرم گفت بازم شرطهاتو بهش بگو شوهرم برگشت گفت من هیچ شرطی ندارم و فقط ازش می خوام به حرفام گوش کنهباور کنید شاخ در اوردم و داشتم پرواز می کردم
بالاخره مادرم پیاده شد و به مادرم گفتم از طرف من از پدرم معذرت خواهی بکنه
چشتون روز بد نبینه وقتی رفتیم خونه پدرشوهرم نمیذاشت من برم خونه و به شوهرم می گفت به 110زنگ بزن اینو بیان ببرن
بیچاره شوهرم برگشت گفت اخه به 110 چی بگم
بگم بیایید زنمو ببرید
باور کنید چه دعوایی شده بود ولی خدارو شکر به خیرو خوشی تموم شد
منو شوهرم اشتی کردیم و باور کنید زندگیم انقدر شیرین شده که خودم هم باور نمی کنم
قراره هفته بعد بریم مسافرت
شوهرم دیشب بهم می گفت وقتی عروسی کردیم این همه خوشحال نبودم که تو پیشمی ولی الان دارم کیف می کنم و می خوام ببرمت ماه عسل
خدا بهم لطف کرد و زندگیمو به دست اوردم
من تو بدترین شرایط بودم و اصلا هیچ امیدی نداشتم ولی اگه خدا بخواد همه چیز درست میشه
میترا جان خیلی ممنون که به فکرمی و باور کن برای تو هم دعا می کنم اصلا نا امید نباش
خیلی دوستون دارم و از همه شما خیلی ممنونم که تو این مدت بهم کمک کردید و با من همدردی کردین










علاقه مندی ها (Bookmarks)