وای که چه تایپیک خوبی بعضی وقتها این واقعیت های سخت زندگی انشان را به شدت آشفته و درهم می کنه.
فقط 11 سالم بود که فمیدم مادرم سرطان داره وای چه واژه وحشتناکی مادرم عمرم روزم تمام امید و تکیه گاهم و همه زندگی من ، کم کم داشت به آخر خط نزدیک می شد ذره ذره آب شدنش را میدیدم و کارم فقط دعا بود و لی این امیدواریهای واهی جوابم را نداد مادرم از دست رفت یه کا ماه حال خودم را نمی فهمیدم غافل از اینکه پدرم هم این وسط داره از غصه دق می کنه بعد از اون بود که بیماریهای پدر شروع کرد از غصه مادر هزار تا درد داشت آسم فشار خون بالا و ...
روزها می گذشت و ما روزها را بدون مادر پشت سر می گذاشتیم تا اینکه دانشگاه قبول شدم وای نه شهرستان . باید پاپا را تنهاش می ذاشتم . نمی تونستم ولی به اصرار بابا رفتم ترم سه بود که هر روز زنگ می زدم نمی تونسم با بابا حرف بزنم
امتحانات تموم شد و برگشتم خونه ، خدای من باورم نمی شد دیوارهای خونه مون پر شده بود از پارچه های سیاه
بابا رفته بود . و من موندم و تنهایی داشتم دیوانه می شدم به حد جنون می رسیدم .
و بعد بیماریهای خواهرم یه کلیه اش را از دست داده و همسرش فوت کرده و کلیه دیگرش تحت درمان ولی بازهم خدا را شکر ما امیدواریم و خداوند بزرگ را می ستییم
خدایا به خاطر همه محبتهایت شکر.








پاسخ با نقل قول
علاقه مندی ها (Bookmarks)