لعنت به من كه وجودم مايه عذاب شده، ايشان از وجود من رنج ميكشه، از اينكه من هنوز مجردم، از اينكه من زنده ام، نفس ميكشم و هستم اما الان به من نمي تونه برسه و براي عملي شدن تصميمش نياز به زمان داره عذاب ميكشه. و من از رنج او در عذابم. تحمل داغ عزيزانم را دارم اما ديگر طاقت ناراحتي و بغضش را ندارم.
بعد از هر بار قطع رابطه مان، به بدترين شكل ممكن اتفاق بدي افتاد كه دوباره رابطه ما را بعد از مدتي بهم پيوند زد. حتي همين ديروز كه با هم قطع ارتباط كرديم اما باز مصيبتها دست از سر ما برنميدارند و نمي گذارند ايشان لحظه اي نفس بكشند.
چه كنم؟
من مقالاتي كه فرشته مهربان برايم گذاشته اند را چندماه پيش كه رابطه را قطع كرديم خواندم. فكر مي كنم كه ما بايد تا مدت زمان زيادي افسردگي شديد را تحمل كنيم........... مطمئنم براي خودم بيشتر از سالها طول مي كشد، چه برسه به ايشان.
آيا به ايشان هم پيشنهاد بدهم كه در اين تالار مشكلشان را عنوان كنند يا اينكه اصلا به ايشان بگويم كه من در همچين سايتي مشكلمان را مطرح كردم؟
يعني اميدي هست كه هردويمان بتوانيم زمان افسردگي را كوتاه كنيم؟
آيا مراجعه به روانپزشك و تجويز قرص مي تواند ما را در كوتاه كردن زمان افسردگي كمك كند؟
آيا قطع ارتباطمان بايد بدون كوچكترين ذره سوزني ارتباط باشد؟ ما هر دو براي هم نگرانيم، آيا بايد تا آخر عمر، هيچ ارتباطي نداشته باشيم؟
آيا قطع ارتباط يعني تمام؟ من دو نقطه ضعفم را در اين مدت فهميدم:
1-تاب نياوردن ناراحتي ايشان
2- بي خبري مطلق از ايشان را اصلا نمي توانم دوام بياورم. يعني بعد از يك ماه تپش قلبم شدت پيدا مي كنه ولي يك پيامك يك طرفه هم كه به من بعد از 1 ماه ميزد آرامش رو به خاطرم برميگردوند.
آيا اين انتظارم از ايشان هم نابجاست؟








علاقه مندی ها (Bookmarks)