مرسي بهار شادي
اتفاقا من همون ماهها پيش تاپيك تو رو دنبال ميكردم و ديدم كه چقدر انسان موجودي غيرقابل پيش بيني است. الان هم دلم رو خوش كردم كه بالاخره بعد از چند سال ميام اينجا ميگم كه بالاخره من با ايشون ازدواج كردم يا نه. ( مي بيني هنوز هم اميد دارم) من سرگذشت سارابانو رو هم خوندم، شايد هم زمانه براي من بازي هاي عجيبي تدارك ديده است.
مرسي پيدا،علت جدايي اوليه رو نمي خوام بيشتر توضيح بدم چون يك مقدار توضيح بيشتر، باعث شناسايي ما خواهد بود.الان هم خانواده ايشان از رابطه ما خبر دارند و مادرشون هم در همون اوائل حرف خواستگاري رو پيش كشيدند كه البته از نظر ايشان هنوز زوده.
دلم رو به اين جمله راضي مي كنم كه اين همه عاشق از هم جدا مي مونند حالا يكيش هم ما.
به قول آقاي مدير، اين احساسات گاهي اوقات مي خوان منو خفه كنند. يعني اينو بگم كه فكر دوري اش من رو عذاب نميده ولي فكر بي خبري اش از همين الان من رو داره اذيت مي كنه. ايشان ديروز فهميدند كه من واقعا طاقت بي خبري رو ندارم، ميگه قطع ارتباط رو فراموش كن.
مثل اينكه بايد از اين كوچكترين توقعم نيز بگذرم،شركت كه ميام فقط به مانيتور خيره ميشم بدون اينكه ذره اي كارهام رو پيش ببرم و فقط قرآن گوش ميدم. دارم نشانه هاي افسردگي رو مي بينم از افسردگي بيزارم و اصلا نمي خوام كه تسليم افسردگي بشم.









علاقه مندی ها (Bookmarks)