ماه چهره جان سلام.به همدردی خوش اومدی
شاید کمی بتونم درک کنم چه حس بدی داری و چه رنجی کشیدی...و اما نشون دادی زن مقاوم و فهمیده ای هستی..گفتنیها رو دوستان گفتن.فقط میخوام درباره عنوان تاپیکت باهات صحبت کنم.
چرا بی اعتمادی شوهر؟؟عزیزم میدونم همسرت به برادرش احترام و اعتماد زیادی داره..چون برادرش ازشون حمایت کرده و ناخوداگاه تو ذهن همسرت نقش پدر و تکیه گاه رو گرفته اما مطمئن باش در نهایت خودش همسرش و حفظ حریم خونش براش مهمتره.تو باید قوی باشی..باید خودتو اماده کنی..قراره همسرت با موضوع مهمی روبرو بشه..شرایط حساسیه که تو و همسرت باید به هم کمک کنید..تو باید اونو درک کنی و اون هم تو رو...تو وهمسرت یه خونواده اید مشکل تو مشکل اونم هست..نگران بی اعتمادی نباش..وقتی قبل ازاین ماجرا به شوهرت گفتی که معذبی..وقتی خودت گفتی که نمیخوای با برادر شوهرت تنها بمونی جایی برای بی اعتمادی نمیمونه..خودكشي به خطر بي اعتمادي شوهر و بي ابرويي
بی ابرویی برای تو نیست..برای اون اقاست که نتونسته خودشو مهار کنه و حتما پاسخ رفتاش رو میبینه..چون قانون عمل و عکس العمل وجود داره..مراقب خودت باش.زخم روحی که خوردی رو درمان کن..با خودت همدردی کن..خودتو دوست داشته باش..تو لایق بهترینهایی چون بهترینی..میدونم حس دوگانه ای نسبت به اون بچه داری..اما مراقب اونهم باش..اون بیگناهه.
عزیزم با کمک مشاور و همسرت ازاین مرحله سخت به سلامت عبور کنی.انشاءا...
موفق باشید








علاقه مندی ها (Bookmarks)