سلام نقاشی عزیز



من الان واقعا این دردرودارم .مثل جسدی توی رود رها شدم.نسبت به خودم احساس مسوئلیت ندارم.چه برسه به خانوادم.!!!باخودم میگم واسه چی یا واسه کی باید تلاش کرد.شدم عین یه مرتاض هندی به بخورنمیرعادت کردم. وقانع.البته روخودشناسیم هم کار کردم.نمیدونم چرااینجوریم من.درواقع راضی ام به نارضایتی هام.خاموشم.شدم فقط نگاه.ازخودم میترسم.راستی به روانشناس هم مراجعه کردم.تست شخصیت شناسی دادم.ایشون راهنمایی های زیبایی کردن وگفتن چند تا خلق افسر دها رو دارم اما افسرده به معنای زنگ خطرش نیستم.و به من مدیتیشن یا ددادند.ازشون ممنونم.اما من با عبادت به صدبرابراون آرامش میرسم.فقط نمیدونم چرا توی خلا هستم..قبلا پرازاسترس واحساس مسئولیت بودم.شبها تاصبح مطالعه میکردم.نتیجش فقط بالارفتن نمره چشمم بوده تا حالا.پدرم هم آدمی بی مسوئلیت و خودبین و خوش گذرون بودند.نکنه ژنتیکی باشه؟ البته مقاله که خوندم تنها با جرات میشه گفت اسکیزوفرنی ارثیه..از این شاخ واون شاخ پریدنام خسته ام.ازاینکه بازوارد محل کاری بشم و اونجا دچار روزمرگی شم و نا خشنودی و با ز به یه بهونه ای از کارم بیام بیرون خستم. منتظرم منتظر دست گرمتون