بهار نازنینم دنیا محل امتحانه و هرکسی که توی این دنیا زندگی میکنه داره یه جور آزمایش میشه...پس من هرگز فکر نکردم خدای نکرده نفس شما از جای گرم در میاد و همیشه به حرفهات با دقت توجه کردم...
خوشحالم از اینکه اینجا رو برای درد و دل و دوست صبوری مثل شما رو برای هم صحبتی دارم.
ایکاش واقعا همسر من همینقدر مظلوم و بی اطلاع بود که شما میگی!! عزیزم من ابتدا غیر مستقیم و بعد با احترام و مستقیم حرفهامو بهش زدم ... اما اون فقط صورت مساله رو پاک میکنه و به حل موضوع نمی پردازه...اتفاقا اون از دنیای زنونه ی من شناخت نداره. یادمه اول ازدواج واسه هردومون یه سری کتاب برای شناخت طرف مقابل خریدم من همه ی کتابها رو خوندم و ازش میخواستم هرجا که برای اون بیشتر اهمیت داره بهم تذکر بده اما اون تا حالا حتی یک صفحه از کتابهای مربوط به من رو نخونده! دلیلش هم اینه من خودم قبل از ازدواج به اندازه ی کافی در این زمینه اطلاعات کسب کردم!! بگذریم خواهر
همیشه این من بودم که دوست داشتم همیشه باهاش باشم. روزها تا ساعت 7-8 شب چیزی نمیخوردم و منتظر میموندم از سر کار بیاد و با هم نهارمون(در واقع نهار و شام) رو با هم بخوریم.
همیشه صبحها که میخواست بره بیدار میشدم و تا دم در بدرقه ش میکردم و از زیر قرآن ردش میکردم و براش روز خوشی رو آرزو میکردم. نزدیک ساعت اومدنش هم به خودم میرسیدم و به استقبالش میرفتم.
همیشه غذاهای متنوع درست میکردم و همیشه ازش میخواستم اگه چیزی هوس کرده بگه تا براش همونو درست کنم.
همیشه به مناسبتهای مختلف به پدر و مادرش زنگ میزدم و براشون هدیه تهیه میکردم.
این روزها با خودم میگم شاید من خیلی در دسترسش بودم و همین باعث شده آقای شکارچی از صید خودش خسته بشه... شاید برای همینه که دیگران براش جذابترند! میخوام چند روز با خودم و تو خودم باشم!! فعلا به تحصن ادامه میدم... شاید دلش برام تنگ بشه... شاید.... و اگر نشد چیزی رو از دست ندادم، فقط روزهام رو بدون دعوا و گریه سپری کردم!!
بهار از اینکه برام می نویسی احساس میکنم تنها نیستم. توی دنیای مجازی هم میشه مفید و پرانرژی بود، درست مثل شما...
نمیدونم شاید امروز بیاد و اینترنت خونه رو قطع کنه! قبلا هم اینکار رو کرده. وقتی بهش اعتراض کرده بودم مودم رو برداشته بود و با خودش برده بود محل کار.. نمیدونم شاید دوباره اینکار رو بکنه چون از نطر اون این منم که باید تغییر کنم نه اون! و شاید متوچه نیست که هردو باید تغییر کنیم!
اگه نتونستم بیام دلیلش اینه در غیر اینصورت بهار منو تنها نذار
میدونی بهار یادمه یکی از دوستان همدردی(فکر کنم لیلا موفق بود) که تو تاپیک قبلی که زده بودم کلی منو نصیحت میکرد و تا حدودی هم احساس میکردم به من حق نمیداد. پریشانی منو درک نمیکرد و مثل خیلی ها من رو به صبر دعوت میکرد تا اینکه متاسفانه عید امسال خودش متوجه مشکل اینچنینی در همسرش شد و اونوقت بود که دیگه هیچکدوم از راهکارهایی که ارائه میداد براش عملی نبود چون اون حالا توی ماجرا بود و نگاه از بیرون به ماجرا نداشت!
امیدوارم هیچوقت هیچکس توی زندگیش امتحانی نشه که از عهده ی تحملش بر نمیاد. و خدا ما رو به چیزی که طاقت نداریم آزمایش نکنه...









علاقه مندی ها (Bookmarks)