دانوب من حرصم گرفته چون هيچكس عاشق شدن من رو باور نكرد در صورتي كه همه ايشون رو عاشق واقعي دونستند( منظورم خانواده و دوستانشون) اما سهم من اين وسط شنيدن كلمه عاشق هم نبود. خانواده ام مي ترسيدند كه من عاشق بشم انگار از نظر اونها عشق يك مريضي لاعلاج است.
چيكار كنم دانوب من عادت به نوشتن دارم و هفته اي يك نامه براي ايشون مي نويسم البته براشون نمي فرستم. من با اينكه رشته ام فني بوده ولي خيلي رمان و شعر رو دوست دارم واسه همينه كه شايد هنوز بازي با كلماتم ناشيانه است ولي بالاخره يه روز يك كتاب در ستايش عشق چاپ ميكنم.
فرشته مهربون يا حامدخان لطفا تاپيك من رو قفل كنيد.
من اصلا نمي دونم چرا اين تاپيك رو زدم وقتي كه اگه خدا بخواد يا به هم ميرسيم و اگه خدا نخواهد هرگز بهم نميرسيم.
ولي دلم ميخواد تا آخر امسال شيرين بانو عروس بشه. در درجه اول اگه خدا خواست با ايشان و در درجات بعد شايد با فردي ديگر.حتما ميام خبر ميدم مخصوصا كه دوستان نازنيني مثل بهار شادي، نقاشي، دانوب و بهار جون ( كه الهي بميرم ناخواسته چقدر باهاش بد حرف زدم.)
در هر دو حالت عشقم به آرامش ميرسهو اين براي من كافيه.
حتما تاپيكم رو قفل كنيد وگرنه باز وسوسه ميشم كه بيام و اينجا درد و دل كنم.












علاقه مندی ها (Bookmarks)