باران جان! عزیزم، سلام! امیدوارم که حالتون خوب باشه. خیلی خوشحال شدم وقتی دیدم که باز برگشتید.
"همسر شما در حال حاضر دچار خلاء روحی شده ،دلداری شما خوبه اما جنبه درمانی نداره و حتی میتونه برای همسرتون وابستگی به وجود بیاره مخصوصا که احساس ناتوانی در برابر مسئولیت هاش داره (همین که در رابطه با کارش از شما مشورت می خواد نشانه های وابستگی است). در واقع همسرتون به شما تکیه می کنه و همین هم باعث خستگی شما میشه ."
دقیقا موضوع همینه، راستش من دیگه کشش ندارم برای دلداری دادن، برای اینکه در این موارد باهاش همدلی کنم، خسته شدم، نشانه های خستگی رو در خودم می بینم؛ امروز وقتی بهم زنگ زد؛ اصلا دلم نمی خواست با یه مرد پژمرده صحبت کنم؛ بهم میگه: " من دارم حرفهای دلم رو به تو میزنم؛ اگر به تو نگم پس به کی بگم؟"
اما من دیگه توانایی گفتن و شنیدن حرفهای تکراری رو ندارم؛ دیروز مادرشوهرم مدام این حرفها رو تکرار کرده؛ بعد خاله ی شوهرم اومده؛ باز همون حرفها، بعد عمه اش؛ اصلا دیگه دوست ندارم این حرفهای خسته کننده رو بشنوم!

"درضمن تغییر فضا و شرایط مثل مسافرت و تفریح ممکنه مفید باشه "
نمی دونم چرا قبول نمیکنه که بریم مسافرت؛ میگه الان شرایطش نیست؛ میخوام دنبال یه کار جدید بگردم، باید اول شرایط کاریم جور بشه بعد! الان اصلا روحیه اش رو ندارم.
دیگه نمی دونم چی کار کنم؟
تصمیم گرفتم مثل روزهای عادی و دقیقا مثل یه آدم عادی با شرایط نرمال باهاش برخورد کنم؛ شاید کمی به خودش بیاد و فکر نکنه واقعا حالش بده! نظرتون چیه؟