مریم جان مرسی از راهنماییت
اما به خدا دلم خون شده
دارم به سختی فرانسه میخونم
بعد جدایی فشار خیلی زیاده،یه روز زودرنجی،یه روز پرخاشگر،هر کاریم میکنی ربطش میدن به طلاق
روزی بیست بار عاشق میشی از کمبودمحبت و روزی چهل بار با احساست میجنگی
میری دنبال کار انگار اومدی گدایی
نزدیکترین کست بهت تیکه میاد که بیکاری
میخوای ازدواج کنی موقعیتا که ماشالا
داری از خودت دفاع میکنی میگن عقده های جدایی
به خدا کلی فکر کردم اینجا هم دارم غربتو حس میکنم، من نمیخوام یه عمر حس بیهودگی داشته باشم
نمیخوام بمونم وازدواج اشتباه کنم
ازدواجم نکنی ماشالاهزارماشالا جماعت کلی لقب وصفت زیبا دارن واست
بمونم وچیو بسازم؟
غربت و بی پولی و حقارت اونجا از اینجا بدتره؟
بمونم وغصه خوردن خونوادمو ببینم
یا بشینم وببخشیدشماره این واونو جمع کنم که بهم افتخار اشنایی میدن!!!
میدونم سخته
اما دنبال راهشم که تو این راه با اشتباه پانزارم ودارم رو حرفای همه فکر میکنم
خود خدا مگه نگفته وقتی یه جایی زندگی واستون سخت شد ونتونستید هجرت کنید،زمین من فزرگه(عین جملات یادم نیست)
زمین من بزرگه(نتونستم ویرایش کنم)









علاقه مندی ها (Bookmarks)