به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 56

Hybrid View

  1. #1
    عضو کوشا

    آخرین بازدید
    پنجشنبه 28 دی 91 [ 01:34]
    تاریخ عضویت
    1389-12-23
    نوشته ها
    301
    امتیاز
    2,429
    سطح
    29
    Points: 2,429, Level: 29
    Level completed: 86%, Points required for next Level: 21
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    1 year registered1000 Experience Points
    تشکرها
    1,706

    تشکرشده 1,723 در 325 پست

    Rep Power
    46
    Array

    RE: شوهرم خستگی رو به تنم میزاره

    نقل قول نوشته اصلی توسط shamim_bahari2


    حالا مثالهاشو میزنم
    1- روز تولدش با وجود اینکه چند روز قبلش تو تولد داداشم حسابی بی احترامی کرد و قیافه گرفت ولی رفتم گل و کیک و هدیه خریدم ، اومد خونه تا نماز بخونه رفتم دوربین آماده کردم و موزیک آماده کردم و وقتی اومد با وجودیکه ته دلم ازش دلخور بودم سورپرایزش کردم و تولدش رو تبریک گفتم، فکر میکنین چکار کرد؟ رفت تو قیافه و وقتی ازش خواستم بیاد با آهنگ برقصیم گفت خاموش کن حوصله ندارم و خستم
    منم دیگه بریدم، دیدم با وجود اینکه به من و خانوادم توهین کرده با رفتارش، من چشمم رو بستم و براش تولد گرفتم بازم داره طاقچه بالا میزاره ، همه چیو جمع کردم و شام آوردم ناز کرد نیومد سر میز منم شام خوردم و فیلم دیدم بعدشم سفره رو جمع کردم و بعد تا چند روز لجبازیو ...

    2- روز مرد،صبح بلند شدم تا بره حموم دویدم سر کوچه و بخاطر اینکه چند روز قبلش رفتیم خرید و چیزی نپسندید که یواشکی براش بخرم و بهش کادو بدم، منم پول رو دادم به گل فروشی تو دسته گل کار گذاشت و اومدم خونه، بخاطر کار روز تولدش حتی دل راضی نشد نیم کیلو شیرینی بخرم به نظرم همین دسته گل از سرش هم زیاد بود با وجود این و با وجود اینکه دوباره چند روزی بود رفته بود تو قیافه (به دلیل واهی ) اومدم در زدم و با شیطنت بهش دادم ، فکر میکنین چکار کرد؟ یه تشکر ساده و بعدشم گذاشت رو میز و رفت منم دوباره قاطی کردم زدم به طبل بی تفاوتی و اصلا گل رو نداشتم تو آب و سریع آماده شدم که بری خونه باباش که ایشالا نه حجش قبول باشه نه نمازاش که یک لحظه سعی تو تربیت بچه هاش نکرده، وقتی دید اینطوریه والبته از ترس اینکه خونه باباش ناراحت نباشم که زیر سوال بریم اومد دو تا عکس مسخره با گل گرفت و یه تشکری کرد و گذاشت تو آب ولی برام ارزشی نداشت، منم خونه باباش عین رفتار خودشو خونه بابام داشتم و مثل همیشه باهاشون قاطی نشدم که البته کارساز بود و رشته کار دستش اومد
    سلام دوست عزیز!!
    ببین من مجردم، پس اگه حرفام به نظرت درست نبود ازم دلخور نشو.
    بذار یه داستان رو برات تعریف کنم:
    آقای قصه ما عمدا یا سهواً یا حق داشته یا نه، خانوم قصه رو میرنجونه، خانوم هم واکنش نشون میده... پرخاش میکنه، گله میکنه، بحث میکنن، نه برای حل مشکل بلکه برای اثبات حقانیت خودشون... خلاصه موضوع تموم میشه... اما این مسئله پس ذهن هردو نفر باقی میمونه... هر کدوم دنبال فرصتی هستند که دیگری رو به اشتباهش اگاه کنن و ضرب شصتی به اون یکی نشون بدن.
    خانوم می خواد به همسرش یاد آوری کنه که زن خیلی مهربونیه... برای تولدش کادو میگیره... با این که هنوز از همسرش دلخوره و این دلخوری آزارش میده... براش تولد میگیره... اما به محض اینکه بازخوردی رو که انتظار داشته از همسرش در یافت نمیکنه... برمیگرده به خونه اول... چشم در برابر چشم!!!
    تو به خانواده من بی محلی میکنی؟... تو قیافه میگیری؟.... منم میتونم!!!
    داستان برات آشنا نیست؟
    ببین عزیزم وقتی از همسرت دلخوری... وقتی پرونده کدورت های گذشته هنوز بازه... وقتی نیم کیلو شیرینی برای همراه زندگیت زیادیه...چرا اصرار میکین که بهش محبت کنی؟ اونم محبتی که...
    آن چه از دل برآید بر دل نیز نشیند!!!

    دوست من یا مسائل زندگیت رو حل کن، یا اگر میبینی که همسر و زندگیت ارزشش بیشتر از این حرف هاست، اون مشکل رو همون جا دفن کن، بگذر...

    نذار هر مسئله دیگه بهانه ای باشه که تو خاطرات ناخوشآیندت رو نبش قبر کنی!!!

    یکی از شما دو نفر باید از این سیکل معیوب خارج بشه.


    نقل قول نوشته اصلی توسط shamim_bahari2

    الآن زنگ میزنم به مامانم میگم بره دنبال کارای خودش
    خلایق هر چه لایق[align=center][
    به مامانم زنگ زدم و ازش خواستم بیاد خونمون
    میخوام بهش بگم چی شده و هرکاری مامانم گفت انجام بدم
    این هم یه اشتباه دیگه...
    چرا مامانت باید حلال مشکلاتت باشه وقتی خودت هستی؟
    هیچ وقت نفر سوم رو وارد مشکلاتت با همسرت نکن
    موفق باشی عزیزم


  2. 4 کاربر از پست مفید دانوب تشکرکرده اند .

    دانوب (یکشنبه 21 خرداد 91)


 

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. پاسخ ها: 77
    آخرين نوشته: سه شنبه 20 آبان 93, 10:51
  2. از زندگی مشترک بیزار و خسته م
    توسط شکوفه کویری در انجمن طــــــــرح مشکلات خانواده: ارتباط مراجعان-مشاوران
    پاسخ ها: 3
    آخرين نوشته: پنجشنبه 26 دی 92, 16:58
  3. پاسخ ها: 40
    آخرين نوشته: چهارشنبه 16 اسفند 91, 14:10
  4. میزان دلبستگی و ارتباط
    توسط سینان در انجمن عقد و نامزدی
    پاسخ ها: 1
    آخرين نوشته: یکشنبه 08 مرداد 91, 14:32
  5. بر خلاف حرفی که میزد وابسته شد
    توسط bugatti در انجمن سئوالات ارتباط دختر و پسر
    پاسخ ها: 1
    آخرين نوشته: چهارشنبه 21 اردیبهشت 90, 01:23

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1405 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 13:34 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.