ممنون از همه شما دوستای خوبم که پاسخ من را دادید، meinoush عزیز من بیشتر علائمی که در آن مقاله بود را داشتم . گلنوش جان من تستی که داده بودید را زدم گفت افسردگی وخیم دارم.
دوستای خوبم من نمیدونم مشکلم چیه فقط میدونم حوصله هیچ کاری را ندارم،شاید از بس نصیحت شنیدم.
شایدم چون هربار مشکلی با همسرم پیش میومد نمیرفتم بهش بگم بلکه همش را تو دلم میریختم باعث شده که اینطوری بشم.
چند نمونه از مشکلات با همسرم را بیان میکنم:
1) در دوران خواستگاری همسرم به من گفت من حقوقم بالای یک میلیون است ولی بعد عقد دائما این موضوع را تکرار میکنن که حقوقشون 500تومنه و ما باید با این مقدار حقوق زندگی کنم حس میکنم به من دروغ گفتن.
2) من دوست داشتم حداقل شب عیدی ایشون به من یک شاخه گل بدهن دریغ از یه شاخه گل.
3) ایشون در طول روز خیلی کم با من تماس میگیرن و ما خیلی کم بیرون برای تفریح میریم چون ایشون معتقدا که نباید تو این دوران زیاده روی کنیم چون بعدا همین موجب اختلاف میشه ولی ایشون از اینطرفه بوم افتاده خیلی محتاط عمل میکنه اینقدر که اگه من باهاش تماس نگیرم شاید روابطمون کاملا سرده سرد بشه.
4) من را خیلی کم خونشون میبره هربار که میگم بریم خونتون میگه مامانم اینا آمادگی ندارن،من را که خانوادش بعد 2ماه بیشتر پاگشا کردن و تو این مدت عقدم 7 ماه شاید 10 بار خونه مادرشوهرم رفته باشم .نمیدونم این نبردن خونشون دلیل خاصی داره یا نه؟
5) سر خرید عقد خانوادش بدون اینکه نظر من را بخواهن رفتن برام سرویس خریدن و سر عقد بهم دادنکلی به همسرم گفتم بهشون بگو اینکار را نکنن ولی گفت من بهشون نمیگم ، حالا به من میگه پدرشون رفته برای ما فرش خریده
بدون اینکه نظر من را بخوان منم گفتم به پدرت بگو اینکار را نکنه میگه من نمیتونم به بابام بگم که برام چی کادو بگیره. خانواده منم بهشون بر میخوره وقتی ببینن که این همه خرج کردن آنوقت داماد یه فرش را رفته بدون اطلاع ما خریده.
6) یه چند وقتی هست که متوجه شدم پیامهایی که براش میفرستم را خانوادش میخونن.
7) اگه باهاش صحبتی کنم میره برای خانوادش تعریف میکنه این خیلی آزارم میده.
8) دائما به من میگه من پول ندارم،با اینکه تا الان من هیچ خرجی نکردم و برام کار خاصی هم انجام نداده، چند بار که اینو گفته گفتم که میخوای صرفه جویی کنیم میگه ما که هیچ کاری نکردیم که بخوایم صرفه جویی کنیم نمیدونم فردا چطوری میخواد خرج خونه را بده.
9) تا الان یه دو سه باری برگشته بهم گفته اینجا الان خونه باباته پادشاهی کن وقتی رفتیم سر خونمون از این خبرا نیس. بعد که دید من کلی ناراحت شدم گفت من شوخی کردم.
10) خانوادش به ما گفتن برید دنبال سالن خودتون مکانش را انتخاب کنید، ما هم رفتیم کلی گشتیم و گفتیم این سالن، در اخر پدرشوهر و مادرشوهرم خودشون رفتن چندتا سالن دیدن بعد یکی را گرفتن انگار نه انگار که منم آدمم
فک کنم خیلی نوشتم . شاید هم من خیلی حساسم که این مسائل را مشکل میدونم نمیدونم ، از همتون میخوام کمکم کنید .
ممنون







.

علاقه مندی ها (Bookmarks)