نوشته اصلی توسط چشمک
من در حال حاضر 22 سال دارم و فعلا دانشگاه می رم که اونم به زوره همین پدرو مادرم مجبور شدم برم وگرنه تا الان سربازی رفته بودم و دیگه از این بابت مشکلی نداشتم و حالا که گرفتار درس و بعدشم سربازی هستم نمی دونم باید چکار کنم از اونجایی هم که چند بار به طور غیر مستقیم خودم در مورد ازدواج به پدرو مادرم چیزایی گفتم و از یک نفر هم خواستم ازشون به طور مستقیم در مورد این موضوع سوال کنه از حرفاشون فهمیدم که تا دانشگاهم تموم نشده و سربازی نرم و بعدشم سرکار نرم (هرچند که الان هم کار دارم ولی از نظر اونا کار یعنی اینکه تو یه شرکت یا کارخونه دولتی سر کار باشی تا یه حقوق ثابت بگیری ) اگر هم عاشق کسی بشم اونا باهام مخالفت می کنن و نه تنها مرحم روی زخمم نمیذارن بلکه با گوشه و کنایه و مسخره کردنم نمک هم روی زخمم می پاشن البته در مورد اینکه ازشون خواستم مثل یه راز باشه دلیلم این بود که به این روزا فکر می کردم .
حالا من خودم عقیده ام اینه که اگه الان ازداج کنم هم انگیزه ای برای ادامه زندگی پیدا می کنم و هم از این همه تنهاییی و درد خلاص میشم. و میتونم به کارام سر و سامون بدم تا بتونم زندگی خوبی دست وپا کنم .
بعضی وقتا اینقدر کارهای پدر و مادرم برام عذاب آوره که می خوام قید همه چی رو بزنم و درسو ول کنم و برم سربازی بعدشم دیگه پامو توی خونه نذارم و خودم مستقل و دور از اونا زندگی کنم
بعضی وقتها هم از خدا خواستم یا منو از این همه درد نجاتم بده یا اینکه صبح روز بعد دیگه از خواب بیدار نشم.
شاید اگه مطمعن بودم تازمانی که درسم تموم بشه و برم سربازی و بعدشم سر کار ا دختری که عاشقش شدم از دستم نمیره این کارارو انجام میدادم بعد بهشون می گفتم.
نوشته اصلی توسط ویدا@
شاید اگه مطمعن بودم تازمانی که درسم تموم بشه و برم سربازی و بعدشم سر کار ا دختری که عاشقش شدم از دستم نمیره این کارارو انجام میدادم بعد بهشون می گفتم.









علاقه مندی ها (Bookmarks)