سلام بچه ها
از وقتي تصميم گرفتم درست شم و ديگه گريه نكنم و كتاب بخونم كمتر از يك ماه ميگذره و تو اين مدت روزاي خوبي داشتيم حتي انگار مسعود هم سعي ميكرد خوب تر باشه
سعي كردم جلوي گريه هام رو بگيرم نيمي ازون كتاب رو هم خوندم
واقعا رابطه خوب و گرم و صميمي داشتيم
يكي دوبار بحث كوچولو داشتيم
اما ادامه ندادم و قهر نكرديم اما اون تا يك روز قيافه ميگرفت كه من با عادي رفتار كردنم باعث ميشدم دوباره به حالت اول برگرده
غير ازين دو مورد واااقعا روزاي خوبي داشتيم از همتون ممنونم
حتي من قبلها هميشه دلم ميخواست اون از سر كارش بهم زنگ بزنه يا اس ام اس بهم بزنه يا حالم رو بپرسه اما هميشه تا كاري نداشت سراغي ازم نميگرفت
اما تو اين مدت مخصوصا اين يك هفته آخر گاهي بي دليل زنگ ميزد گاهيم من زنگ ميزدم حتي يك بار زنگ زد گفت دلم تنگ شد!
اينو فهميدم كه اگه خودم چند بار زنگ بزنم مسعودم ياد ميگيره و جزئ قوانينش ميشه
اينا رو گفتم كه بدونيد چقدر سعي كردم و خوب شديم
اما وقتي بحثاي كوچيك پيش مياد حالم خيلي بد ميشه
و وقتي خودمو كنترل ميكنم و گريه نميكنم و دوتامونو دعوت به آرامش مي كنم واقعا حالم بد ميشه
دلم ميخواد بهش بدو بيرا بگم
آخه وقتي باهم خيلي خوبيم خوب خوب يهو قاطي ميكنه ديوونه ميشم نا اميد ميشم
ديشب داشت پشت كامپيوتر بازي ميكرد يه اس ام خنده دار بهش رسيد برام خوند ولي من متوجه نشدم و يكي دو بار پرسيدم يعني چي انگار كلافه شد اما خنديد گفت هيچي ولش كن
همينطور كه ميخنديديم نا خواسته جلوي ديدشو گرفتم يكم با عصبانيت گفت برو كنار منم خيلي بهم بر خورد با ناراحتي گفتم چرا به خاطر بازي سرم داد ميزني و رفتم تو قيافه
بازيشو قطع كرد ارومتر گفت من كه داد نزدم منم گفتم ناراحت ميشم اينطوري گفت داد نزدم اما من همونشكلي موندم يهو با عصبانيت گفت نيلو داري اعصابمو خورد ميكني عصبانيم ميكني
منم آروم گفتم وا چرا زود و الكي قاطي ميكني دادو بيداد ميكني من كه چيزي نگفتم گفتم اينطوري نباش يهو الكي داد نزن
با عصبانيت گفت گفت داد نزدم حالا هي گير بده هي تو بگو داد زدي تا عصباني شم حالا عصباني شده بودا عصبانيت از چشماش ميريخت (تو اين لحظه ها خيلي ميترسم)
دستمو آروم به نشونه سكوت گذاشتم رو لباش و گفتم طوري نشده كه فقط ميگم زود عصباني نشو گفت خوب بوسيدمش و اومدم كنار
اما دلم پر نفرت و بغض و ناراحتي شد نشستم سر كارم و هيچي نگفتم اما حالم خيلي بد شد داشتم ديوونه ميشدم آخه منم يه ظرفيتي دارم
واقعا اعصابم خورد ميشه وقتي خيلي باهم خوبيم يهو اينطوري ميشه
تا يه ساعت هركي كار خودشو انجام داد اما دوتامون تو قيافه بوديم بعدش من خيلي عادي باهاش رفتم خوابيديم و مثل هر شب بغلش كردم اما اون نه بيشتر از من تو قيافه بود
اما نصف شب تو خواب انگار يادش رفته باشه چند بار بغلم كرد حتي يه بار منو بوسيد اما صبح كه بيدار شد مثل روزاي قبل نبود تو قيافه بود اما همو بوسيديم و با قيافه گرفته رفت اما من خيلي عادي رفتار كردم
يك ساعت پيش هم بهم زنگ زد! گفت چه كار ميكني و گفت خونه چيزي لازم نداريم گفتم نه گفتم ناراحتي گفت نه گفتم چرا صدات ناراحته گفت خسته ام
حالا من دارم عادي رفتار ميكنم اما اگه اون همينطور قيافه بگيره كم كم عصباني ميشم ديگه داره طاقتم تموم ميشه
توروخدا بگيد چه كار كنم بگيد مشكل ما چيه؟؟؟؟؟
بگيد كجاي كارمون ايراد داره؟؟؟؟؟
راهنماييم كنيد
بگيد ديگه چه كار كنم؟؟؟؟
خيلي كلافه و نا آرومم
لطفا هر كي ميتونه زودتر راهنماييم كنه شوهرم چند ساعت ديگه مياد خونه دوست ندارم اين روزاي خوبمونو از دست بدم دوست ندارم احساسات منفيم برگرده دوست ندارم اون روزاي تلخ برگرده
خواهش ميكنم راهنماييم كنيد
هر ايرادي تو من و رابطمون ميبينيد بگيد؟؟؟
ميخوام خوب شم ميخوام خوبتر شيم نميخوام دوباره خراب شه
چه كار كنم انقدر زود عصبي نشه؟؟
خيلي نا ارومم كمك ميخوام خواهش ميكنم![]()











علاقه مندی ها (Bookmarks)