باور کنین صد بار با هم حرف زدیم ، اما نتونستیم کنار بیایم ، ایشون خواسته هاشون غیر منطقیه و زیاد خواهه و بنده هم نمی تونم باهاش کنار بیام ایشون هم کوتاه نمیاد . هیچی راضیش نمی کنه ، تنوع طلبه ، واقعا از دست خودش و کاراش خسته شدم .
ایشون هیچ توجهی به من و زندگیم نداره و کلا آدم سردیه ، مسئولیت پذیر هم نیست ، وقتی از چیزی ناراحته اگه من نرم سراغش تا چند روز قهره وانگار نه انگار که من وجود دارم . باور کنین من همه ی سعیمو می کنم با وجود کار و گرفتاری مرتب ورزش می کنم هیکلم همیشه خوبه ، به خودم می رسم خیلی هم گرم و با احساسم به گفته اطرافیان ، بهش کلی می رسم و محبت می کنم اما اون کاملا بی احساسه و بی تفاوته. هزار دفعه بهش گفتم چرا به من محبت نمی کنی ؟ مگه دوستم نداری و اونم هیچ وقت جواب درستی نمیده . این خیلی آزارم میده، مگه یه آدم چقدر ظرفیت داره ، مدام بهانه میاره و کلا می گه من همینم که هستم ! هزار روش رو هم امتحان کردم ، محبت ، بی محلی ... اما متاسفانه جواب نگرفتم.
هر وقت مشکلی داره باید سنگ صبورش باشم و استرسشو کم کنم و کلی دلداریش بدم اونوقت هر موقع من میام چهار کلمه حرف بزنم می گه چقدر غرغر می کنی ! اصلا احساس آرامش ندارم تو این زندگی .همسرم هیچ وقت ازم تعریف نمی کنه ، هیچ وقت خوبی هامو نمی گه ! فقط ایراداتمو می گیره ! سر همین کاراش اعتماد بنفسمو خورد کرده . فکر می کنم برای پوشیدن عیب های خودش و چون نسبت به من احساس کمبود می کنه این برخورد رو داره . من توی یه خانواده فرهنگی بزرگ شدم و پدر و مادرم خیلی اهل بریز و بپاش و مهمونی و اینا نبودن . یعنی به نسبت خانواده ایشون ما رفت و آمدهای کمتری داریم . همسرم مدام اینو می کوبه تو سرم و میگه تو منزوی هستی. انگار از ازدواج با من پشیمونه اصلا !
خسته شدم از این زندگی بخدا ... توی خونه ی پدر و مادرم چه آرامشی داشتم ، همیشه زندگی آرومی داشتیم ، حسرت اون روزا رو می خورم و اعصابم خراب میشه که چرا اصلا ازدواج کردم که به این روز دچار بشم . چیز زیادی هم ازش نمی خوام فقط کمی محبت که اونم دریغ می کنه . مشاوره هم رفتم یه دوره ، موقعی که احساس کردم اوضاعمون دیگه خیلی داره بحرانی میشه ، توی اون مقطع من حقوقم بالا رفت و اوضاع کاریم کلا خیلی بهتر شد و همسرمم بطور مشکوکی رفتارش بهتر شد ! اما مگه اخه ما چند وقت ازدواج کردیم ؟ نمی دونین چه فکرایی تو سرم می گذره ! البته مشاورم گفت یه مقداری بد بینم اما با اوضاعی که همسرم داره چه انتظار دیگه ای میشه داشت ؟ خودش منو حساس کرده وگرنه من هیچ وقت بدبین نبودم، حتی یکبار که سر مسائل جنسی داشتیم صحبت می کردیم گفت یه دوست دختر داشته که خیلی عالی بوده و چنین و چنان ! انگار منو اتیش زد ، آخه توهین از این بالاتر ؟ بخدا می خواستم بهش بگم خوب شما که انقدر حسرت اون دوران رو می خوری بفرما برو سراغش دوباره که حسرت به دل نمونی الانم البته شک دارم که مبادا با کسی در ارتباطه !











علاقه مندی ها (Bookmarks)