سلام .. این خاطره یکی از قشنگترین خاطره های عمرمه که با اینکه تلخه هیچ وقت از یادم نمیره ..
تازه عقد کرده بودیم .. بابام دفترشو داده بود به ما و اونجا شده بود تمام زندگیمون .. هر روز از صبح تا شب اونجا میموندیم .. یه روز برای کارمون با موتور رفتیم جایی . برگشتنی یه مرده کنار خیابون واستاده بود و گردو میفروخت .. رد شده بودیم از کنارش که به همسرم گفتم ح اون اقاهه گردو داشت ! سریع دور زد و برگشت . کلا تمام دارائیمون 2500 تومن بود که 2000 تومنشو گردو گرفت و هرچقدر گفتم بابا نمیخوام شوخی کردم قبول نکرد .. خیلی واسه م شیرین بود که با اینکه پول نداشت اما اجازه نداد دلم چیزیو بخواد و نداشته باشمش..







پاسخ با نقل قول
علاقه مندی ها (Bookmarks)