به پیشخوان کافه تکیه داده...نور لامپ زرد بالای سرم کم و زیاد میشه یه صدای وزوزی هم میده..به دور و برم نگاه میکنم..در و دیوارای چوبی و بوی تندی که تو هواست وتابلوهای نقاشی که به دیوار نصب شده حالت خاصی به اونجا داده.چشمم میفته به جمله تکراری از پذیرفتن خانمهایی که شئونات اسلامی را رعایت نمی کنند معذوریم،خندم میگیره..دوباره برمیگردم طرفش و بهش نگاه میکنم..خیلی اشفته داره کاغذا رو زیر و رو میکنه..با انگشتام روی پیشخوان ضرب میگیرم..میفهمه کلافه شدم..عذرخواهی میکنه..میگم من میرم بعدا میام..با عجله میگه ((نه..نه..صبر کنید..الان پیداش میکنم..نمیدونم سامان کجا گذاشتتدش..خوبه پستچی نشده..))
دفترتلفن جلد قرمزی رو برمیداره و همینطور که داره ورق میزنه میگه((این چند وقته حالش اصلا خوب نبود..))
تو دلم میگم ((به درک))و سرمو تاب میدم به یه طرف دیگه..اما دست بردار نیست..((اصلا با کسی حرف نمیزد..هر چی بهش میگفتیم چته؟چه مرگته؟جواب نمیداد فقط سیگار پشت سیگار..))
با خودم فکر میکنم همیشه همینطور بوده..ضعیف و ترسو...
گوشی تلفن و برداشته،همونطور که که شماره میگیره حرف میزنه((داغونه..خیلی..الو..الو سامان..اون نامه رو..))
چرا من اینجام؟دیگه چه اهمیتی داره که اون در چه حاله؟یا تو اون نامه لعنتی چی نوشته؟. باید برم..کیفمو برمیدارم و میگم من عجله دارم بعدا میام..انگار دستمو خونده سریع میگه.((.ایناهاش پیداش کردم.))
یه پاکت نامه میگیره طرفم و میگه تا بخونیدش یه قهوه براتون میارم..
چه اشتباهی کردم..کاش زودتر رفته بودم.با بی میلی نامه رو میگیرم و روی یکی ازصندلیا میشینم..بازش که می کنم جا میخورم..پر خط خطیه..جمله های نیمه تموم.کلمات خط خورده..کاملا میتونم چهره اشفته،موهای شونه نخورده و ونگاه خاصش که عین شلاق میمونه رو تصور کنم..ازخودش نوشته..ازاشتباهاتش..از تلاش برای برگشت...برگشت؟نامه رو مچاله میکنم..میخوام پاره اش کنم اما منصرف میشم..کلمه ای که ازش میترسیدم..برگشت..برگشت..
فنجون قهوه رو روی میز میذاره و میگه چیکار میکنین؟.گناه داره..یه فرصت بهش بده.
یه نفس عمیق میکشم و میگم نمیدونم..نمیدونم..الان فقط دلم میخواد قهوه مو بخورم..کاش ته فنجونم برام یه فال خوب بیفته.
(کدو-اتاری-نگاه-روسری-راننده)







پاسخ با نقل قول
علاقه مندی ها (Bookmarks)