با سلام به همه ي دستان همدردي و تشکر از ابراز توجه و ارائه پاسخ
بهار عزيز ، تو اين 10 روز منو و همسرم چهار بار پيش مشاور رفتيم ، به اشتباهاتمون پي برديم و فهميديم که چي باعث شد تا اين دو ماه اينگونه بشه !!! همسرم هر روز تلاش مي‌کنه تا به نحوي خاطرات تلخ اين مدت و اشتباهاتشو از ذهنم پاک کنه ( هر روز برايم نامه مي‌نويسه و کتبي اعلام مي‌کنه که کجاها اشتباه کرده و چه تجرابي به دست آورده ، از عشقش حرف ميزنه ، از دلواپسي‌هاش ) . حتي ديروز که اول ماه شعبان بود برام کلي خريد کرد تا به قول خودش کمي جبران گذشته کرده باشه . تو طول روز مدام باهام تماس ميگيره و صحبت مي‌کنه و در کل منو دلگرم کرده ... حال و هواي من هم عوض شده و کم کم به عشقم برگشتم و تنفر از کاراش و دلخوري‌هاي اين دو ماهه داره از ذهنم پاک مي‌شه ...
اما الان با مشکل ديگه‌اي درگيرم اون خانواده هاست . خواهر بزرگ همسرم و شوهرش از شهرستان به تهران اومدن تا براي صحبت با خانواده ما دسته جمعي بيان . با منزل ما تماس گرفتن که خبر بدن ولي مادر من به سردي تمام و با لحني تند اونها رو رد کرد . امروز هم از خونه‌اي اونها کلي به ما تلفن شد ولي هيچکدوم جواب ندادند نه پدرم ، نه مادرم و نه برادرهام . خواستم خيلي آروم باهاشون صحبت کنم ولي متأسفانه به من اين اجازه رو ندادند . حتي مادرم به من سيلي زد تا حرفمو تموم کنم
حرف خانواده من اينه که به جبران اين دو ماه قهر همسرم و سکوت خانواده‌اش حالا بايد تا دو ماه اونا منتظر بمونن و پشت در و بعد هم بايد براي جدايي از هم اقدام کنيم
واقعا" نمي‌دونم بايد چيکار کنم چون مادرم به من اولتيماتوم داده که اگه بخوام آشتي کنم و به زندگي با همسرم فکر کنم بايد قيد خانواده‌ام را بزنم .
از طرفي همسرم مدام به دنبال راهي براي خاتمه دادن به اين وضعيت است چون به نظر اون اين وضعيت و ادامه آن باعث تحليل رفتن ما و فشارهاي روحي و جسمي جفتمون مي‌شه ( تو اين مدت چند باري خون بالا آوردم )
در بدترين وضعيت ممکن گير کردم ... هر روز خسته تر از ديروز مي‌شم ... فقط با خواندن قرآن و دعا آروم ميشم که مادرم همين کارم رو هم به استهزاء ميگيره و مدام به من سرکوفت و طعنه مي‌زنه که براي برگشتن شوهرم مدام دست به قرآنم !!!!!!!!!!!!!
دوستان به راهنمايتون احتياج دارم