من چند سال پیش یه عقد نا موفق داشتم که خیلی زود تمام حق و حقوقم رو بخشیدم و جدا شدم . ما تو گروه کوهنوردی با هم آشنا شدیم . یکسال با هم دوست بودیم . بهترین دوستم بود هر هفته با هم می زدیم به کوه و دشت خیلی از قله ها را با هم فتح می کردیم اون موقع تازه از همسرش جدا شده بود و من شده بودم سنگ صبورش تازه بیکار شده بود .اما هر جا که با هم می رفتیم با هم خوش بودیم همیشه شاد و سرزنده بود هر جا که با هم بودیم خوش بودیم . و اون زمان واسه من هر کاری می کرد منم همینطور بودم . از همون اول حرفش ازدواج بود اما من می دونستم شرایط خوبی نداره شرایط مالیش یه طرف مهریه همسر قبلی اش از طرف دیگه حتی سه ماه هم به خاطرش افتاد تو زندان . وقتی از زندان اومد بیرون خیلی شکسته شده بود دوباره به من واسه ازدواج اصرار کرد خیلی با هم حرف زدیم می دونستم دوستای خوبی برای هم هستیم اما زندگی خیلی جدی تر از این حرفها بود بالاخره با حرفهاش منو قانع کرد یه جوارایی خودم رو سپردم به خدا . گفتم می شیم یار هم دیگه با کمک هم مشکلاتش رو حل می کنیم . بالاخره تصمیم گرفتم و البته خیلی از شرایطی که داشت رو با خونواده ام مطرح نکردم . اون زمان فقط حرف سیگارش بود که به قطعیت گفت ترک کرده .اما نشد که نشد .