[b]رک بگم عزیزم تمام مشکلات از ما دخترا نیست بلکه خیلیاش برمیگرده به خانواده هامون و طرز برخور اونا با ما...این مورد برای خود منهم پیش اومد و بنده یک مثال بارز برای این موضوع هستم
خانوادم زیادی در این ضمینه سخت گیر بودن با اینکه همشون تحصیلکرده و وضع مالیمونم خوبه و حتی پدرم تحصیل کرده آمریکا هست..ولی میدونی سختگیری از چه جهت بود؟؟
اینکه مبادا با کسی آشنا شمو رفت و آمد کنم که همسنگ ما نباشن..انقدر از این موضوع میترسیدنو نمیذاشتن من با کسی حرف بزنم که یه حسی ناخودآگاه برام بوجود اومد و راغب شدم به همچین آدمایی
حتی جرات مطرح کردن خواستگارم نداشتم
تا اینکه زد و من عاشق دلباخته یکی از همین پسرای بیقید شدم و چون خودم طرز زندگی محدودی داشتم به اونکه 12 سال خارج از ایران و بیقید و بند و آزاد زندگی کرده بود راغب شدم و یه حس خوبی داشتم بهش چون همیشه دوست داشتم منم آزاد باشم و اینهمه کنترل روم نباشه.
حالا بماند که چه شد بعد ازدواج و.....
میخواستم بگم که تقصیر از خانواده ها هم هست..اگر اینقدر نخوان محدود کنند شاید اوضاع بهتر بود...اگه میگفتن اوکی بگو بیاد ببینیم اصلا چجور آدمی هست همون موقع خودم ازش زده میشدم ولی چون هی از هم دورمون کردن اینجوری شد که برای رسیدن بهش تلاش کنم و جلو خانوادم جبهه بگیرم








علاقه مندی ها (Bookmarks)