خوب ایشون کلا اخلاق شون خیلی تند بود و همین باعث میشد که ما با هم درگیری
لفظی پیدا کنیم ** گوش به حرف نمیداد ** تمکین خوبی نداشت *** زور و زیاد بود
البته نمیدونم چرا این اشتباه را مرتکب شد - شاید خودم مقصر بودم -- نمیدونم !!!!!!!!!!!!!!!
بعد از اینکه من قضیه اس ام اس دادننش را فهمیدم - تصمیم گرفتم که طلاقش بدم - که اومد و
به التماس افتاد که تورو خدا منو طلاق نده - من غلط کردم - من گول خوردم . و ..... از این حرف ها
خوب منم بخشیدمش تا اینکه بعد از یک چند وقته دیگه فهمیدم که داره با یک مرد دیگه تلفنی صحبت میکنه - دوباره مچش را گرفتم - اولش قبول کرد که داره تلفنی صحبت مبکنه ولی فرداش
زد زیر همه چیز و گفت نه الکی گفتم میخواستم لج تو را در بیارم ...
بعد از این موضوع دیگه زندی ما با جنگ و دعوا سپری شد تا از هم جدا شدیم ....
=============================================
و اما مهمترین قسمت قصیه زندگی من که من در ابتدای کار نگفتم این بود که
موضوع صیغه همین زن فعلی را من از زن اولم فهمیدم ....
*********************************************
موضوع از این قراره که اون مردی که ایشون را صیغه کرده بود روز جشن ما میاد
سر کوچه و پرس و جو میکنه و خلاصه اسم و فامیل منو ( این داماد بخت برگشته ) را میفهمه
و بعدش زنگ میزنه 118 و شماره تلفن منزل سابق من را که هنوز زن و بچه ام توش زندگی
میکنند را از 118 میگیره ( شماره تلفن خونه به اسم من بود ) و خلاصه زنگ میزنه به خونه و
خانم سابق من را کاملا در جریان میزاره و خلاصه از سیر تا پیاز داستان و جریان صیغه خودش
و زن فعلی من را برای اون تعریف میکنه
**************************************
بعدشم خواهش و تمنا که تورو خدا شماره همراه شوهر یا پدر شوهرت را به من بده تا
من این برگه صیغه نامه را ببرم و برسونم دستشون تا اونوقت ببینی که شوهرت زن صیغه ای منو گرفته !!!
=============================================
خلاصه زن سابق من هم شماره تلفن را نمیده بهش ولی یکی دو روز بعد زنگ زد سر کار من و
ماجرا را برای من تعریف کرد و ....
==============================================
بعدازظهر اون روز من رفتم خونه شون و به زن فعلی م گفتم که یه نفر به خود من زنگ زده ( بهش یه
دستی زدم ) و میگه که زنی که گرفتی صیغه من بوده اگه باور نداری یه جا وعده کن تا برگه را برسونم
دستت !!!! حالا ام قرار گذاشتم که فردا برم و برگه صیغه نامه را ازش بگیرم ...
تا شنید اولش ایشون کاملا حاشا کرد و زد زیر همه چیز و گفت که نه چنین
چیزی صحت نداره و خلاصه رنگش را باخت و حالش توی ماشین بد شد !!!
بعدشم گفت خدا لعنت شون کنه - ببین چطوری با ابروی مردم بازی میکنند
نه بابا دروغ گفته و ......
************************************************** *****
فردای اون روز خانم فعلی من زنگ زد که فلانی ظهر ناهار بیا اینجا و بابام هم کارت داره
وقتی که ظهر رفتم و پدرش شروع کرد گریه کردن و داستان را تعریف کردن و خلاصه توجیه کردن قضیه و
این که این یارو مارا گول زده - خدا فلانش کنه و از این حرف ها ....
======================================
بهش گفتم دیروز که جریان را برات تعریف کردم چرا دروغ گفتی و حاشا کردی ؟؟؟
گفت = من اینقدر شوکه شده بودم و بدنم میلرزید که نتونستم واقعیت را بهت بگم
و گفتم برم خونه با پدر و مادرم مشورت کنم تا خودشون قضیه را بهت بگند ...
************************************
در اصل من دانستن این قضیه را مدیون زن اولم هستم
بهش گفتم چرا این قضیه را بهم گفتی ؟؟
گفت = دلم نیومد ببینم مردی که هفت سال باهش زندگی کردم و جز خوبی باهام کاری نکرده
اینجوری توی این اتیش بیوفته !!!!!
خلاصه داستان زندگی من اینجوریه که گفتم !!!!!!!!!!!!!!!!!!!
حالا هم همه خانواده من با این خانم چپ افتادند حسابی
میگند اگه اینا گرفتی حق نداری بیاریش توی این خونه !!!!
بهم میگند تو چطوری از یک اشتباه اون نگذشتی و اون را با یک بچه طلاقش دادی و حالا حاضری این خانم
سی و سه ساله را که با دروغ و بیرنگ پیش اومده ببخشی و هیچی نگی ؟؟؟؟؟
نه !!!! ما نمیزاریم --- ما عروس صیغه ای نمیخوایم
اگه قراره ببخشی به همون اولی میرسه که هم هفت سال باهاش زندگی کردی و هم ازش بچه داری ؟؟؟؟









علاقه مندی ها (Bookmarks)