سلام سمانه خانم.
درسته که اینهمه سال پدر و مادرت با رفتار غیر مسئولانشون تو رو از نعمت بودن در کنارشون و لذت بردن از یه خانواده واقعی محروم کردن اما چیزی که مهمتره زمان حال و آینده است.
فکر کن که بقیه سالهای عمرت که انشاءالله کم هم نیست رو بخواهی با همین حسرتها و کمبودها بگذرونی.
چون تو تا الان طعم محبت اونها رو نچشیدی این احساس رو نسبت بهشون داری اما وقتی برای یه روز فقط یه روز سایه اونها رو روی سرت حس کنی محاله که دیگه بگی دوستشون ندارم.
هرچقدر هم که عمو و داییت توی این مدت خواستن و بخوان که جای خالی اونا رو برات پر کنند باز هم تو این خلا رو بدون شک حس میکنی.
عزیزم اشتباه اونها رو به پای تمام عمرشون نذار .تازه میگی یه خواهر هم داری میدونی چقدر اون میتونه برات عزیز و دوست داشتنی باشه؟ میدونی یه خواهر داشتن یعنی چی؟ یعنی همه عمرت بتونی روی دوستی با اون حساب کنی.
سمانه جون میدونم که سختیها و رنجهای اینهمه سال دوری از اونها در وجودت یه خشم سرکوب شده رو به جا گذاشته.میدونم خیلی وقتها احساس نیاز میکردی و گرمی دست اونها رو میطلبیدی اما با خودت منصف باش که تا کجا میخواهی تحمل کنی؟ اصلا حالا که شرایط میتونه تغییر کنی چرا باید تحمل کنی؟به بقیه عمرت فکر کن. تو که تازه 23 سالته شکر خدا توی اون موقعیت سخت از پس درس خوندن هم بر اومدی .از این به بعد برای تجربه شیرینیهای زندگی کم وقت نداری.
به نظر من مشکل تو در مورد پدر و مادرت با نرفتن و موندنت حل نمیشه.تو در مرحله اول باید برای کمک به خودت و احساست اونها رو ببخشی.بخشش علاج خیلی از دردهاییه که به نظر میرسه درمانی ندارن.
سمانه جون با بخشیدن اونها بزرگی و عشق رو تجربه خواهی کرد.روح و روانت رو از شر این احساسات ناخوشایند خلاص خواهی کرد و به خودت و زندگیت این فرصت رو خواهی داد که چیزی بهتر از آنچه که بر تو گذشته رو تجربه کنند.
تو اگه رفتن رو انخاب کنی فقط یه هجرت مکانی رو تجربه نخواهی کرد. بلکه مهمتر و موثر تر از اون از خود قدیمی و زخم خوردت که کوله باری از خشمها ،دردها و کمبودها بر دوشش سنگینی میکنه هجرت خواهی کرد.
برات بهترینها رو آرزو دارم و امیدوارم هر تصمیمی که میگیری بهترینها برات رقم بخوره.








علاقه مندی ها (Bookmarks)