حال خوشی ندارم. هر جا میرم که خاطرات خوبی باهم اونجا داشتیم دلم آتیش می گیره. هم دلم براش تنگ می شه هم وقتی پیشمه نمی تونم اصلا نگاهش کنم. فکر اون کارا و گذشته بک لحظه هم آرومم نمیذاره. هر کاری میام بکنم و هرچی می بینم ناخود آگاه به یه چیزی مربوط به اون دختر ختم میشه، هم کارای خوبش هم بدش. نمی دونم چیکار کنم. هرچی سعی می کنم فراموش کنم نمی شه انگار. تو بد وضعیتم به خدا. هیچکس از درون منو دردی که تمام وجودم رو گرفته خبر نداره.
از طرفی دوستش دارم و ته دلم یه چیزی بهم میگه می تونه آینده خوبی داشته باشه و زندگی خوبی داشته باشه. از طرفی عقلم بهم میگه ریسک این کارت خیلی بالاست و هر اتفاقی ممکنه.
امکان این هست دوروز دیگه یکی بیاد با عکس زنم تو هر وضعیتی. ممکنه هزارتا خطر برای زندگیم وجود بیاد. آخه من مسئول امنیت این زندگیم. چطوری باید این امنیت رو فراهم کنم.
چطوری باید یه عمر با اینهمه فکر کنار بیام. چطوری باید فراموششون کنم و انگار نه انگار اتفاقی افتاده زندگیمو بکنم.
نوشته هاش رو دیروز به من داد و گفت همه چیزو نوشتم. می ترسم حتی برم طرفشون. می ترسم وضعم ازین بدتر بشه.
از طرفی همش یه فکر تو ذهنمه. اون هم اینکه خدا یک بار این فرصت رو بهم داده تا یک نفر رو ببخشم و بتونم اونو تو مسیر درست زندگی قرار بدم. به هر کسی این فرصت داده نمی شه. شاید این یه فرصته واسه من.
برام دعا کنید...








علاقه مندی ها (Bookmarks)