آزرمیدخت جان
حرفات کاملا درسته. برای خود من این تلاشها برای آگاهانه رسیدن به اون حالتهایی هست که خیلی وقتها به طور اتفاقی تجربش میکنیم.
برای این کار به نظر من باید ذره ذره بندهایی که به پامون بسته شده رو باز کنیم. مثلا برای من یکیش اینه که خودم رو بپذیرم اون طوری که هستم. اون وقت به جای اینکه همش سرم تو خودم باشه و نگران این باشم که الان چطوریم و آیا خوبم یا بدم می تونم سرم رو بالا کنم و مناظر زیبای این هستی رو ببینم و به آرامش و لذت برسم. البته بعضی ها هم شانس دارند و یکهو پاشون میخوره به گنج و بیدار میشن. حالا ما هم رهرو این راهیم شاید پای ما هم خورد به گنج. کسی چه میدونه.
اگر تو تجربه ای داری من خیلی دوست دارم ازش استفاده کنم و زودتر از این بندها رها بشم![]()
--------------------------
راستی ممنون از کتاب خاطرات یک مغ که اینجا معرفی کردی ( تو تاپیک آرش). دارم میخونمش.








علاقه مندی ها (Bookmarks)