بچه ها، من هنوز دلم خونه و خون گریه می کنم،
هر شب هم خواب اون روز رو می بینم!
شما راه حل های خوبی گفتید و من احتیاج به تمرین دارم، تا بتونم به کار بگیرمشون!
یه مشکله دیگه ای که تو این زمینه وجود داره و آتیش این معرکه رو بیشتر می کنه، اینه:
در حقیقت من یه پروژه ی مهمی رو باید ثبت می کردم که به علت الطاف این فرد، رنک پائینی گرفت و همه چیزم از بین رفت و گند خورد به رزومه تحصیلیم!
حالا با این شکست، من دیگه خودم رو هیچی نمی دونم، احساس پوچی شدید گرفتم! احساس بدبختی!
احساس این که هر کی با من هر جور رفتار کنه، حقمه! و لیاقتم همینه!
احساس این که باید ارتباطم رو با همه قطع کنم، برم یه گوشه بشینم و این لکه ی ننگ رو یه جوری پاک کنم که پاکم نمی شه! لعنتی مثه یه نشان داغ خورده تو پیشونیم!
قبلاً یه سری مطلب خونده بودم در این مورد که انسان نباید خودش رو خلاصه کنه تو هدفش، الآن نمی دونم کدوم گوری گذاشتمشون! نمی دونم تو همین سایت خوندم یا جای دیگه، اگه کسی می دونه، لینکش رو به من بده! ممنون.








علاقه مندی ها (Bookmarks)