ترجمه
align]سلام به همه دوستای خوب اين خانه اى با صفا . همگى خسته نباشيد .ببخشيد ویندوزم فارسى سازش مشكل داره.
يك ماه گذشت و همكارم از ماموريت بر گشتن. طى اى صحبت كوتاه ايشون دوباره مسائل خواستگارى رو مطرح كردن . من هم كه هنوز به خاطره كنكور فرصتى براى فكر كردن ندارم به ايشون گفتم كه به اين دليل من فعلا نمى تونم به اين مورد فكر كنم . ايشون هم پذيرفتن تا مسأله رو به ۳ ماهه بدموکول كنن . و گفتن كه منتظرم هستن . البته طى اين يك ماهى كه ماموريت بودن پيشنهادِ كارى به ايشون شده كه برای 3 ماه ميرن تهران تا رويى پروژه كار كنن و بهشون پشنهاد دادن كه ميتونن كلا انتقالی بگيرن تهران . در اين خصوص هم نظرِ منو ميپرسيدن كه من چون هنوز جوابم معلوم نيست امتناع ميكردم ولى با اصرارِ ايشون گفتم كه نمى تونم به زندگى در یک جاى ديگه فكر كنم.از طرفى با اينكه درس دارم اين موضوع فكرمو مشغول كرده از احساس هايى خودم هم سر در نميارم. در حالى كه فكر ميكردم برام مهم نيست زياد، وقتى موضوعِ رفتنشو شنيدم افسرده بودم وقتى شنيدم موقتی خوشحال شدم و از وقتى برگشتن شاداب تر شدم. از دوست صمیمیم نظر خواستم ميگه : عجله نكن اين ۳ ماه فرصت خوبى هست كه بهش فكر كنى . ولى مامانم ميگه: تو كه از اول ظاهرش به دلت ننشسته ولش كن .( ببخشيد اينو ميگم :آخه من ظاهرا از ايشون خيلى زيباتر هستم)من هم نميدونم پاك قاطى كردم كه چى ميخوام . از طرفى به اين فكر ميكنم اگه من جوابم نه باشه ميره . از واژه رفتن بعدم مياد. خواهش ميكنم راهنماییم كنيد.








علاقه مندی ها (Bookmarks)