ممنونم از لطفتون و حرفای دلگرم کنندتون خانوم بهار
از آتیشی که که تو وجود منه هیچکش خبر نداره. جزع و فزع نمی کنم هیچکس ازم نه چیزی می شنوه نه چیزی می بینه که بخواد از اوضاع بدم با خبر بشه. سعی می کنم توی خونه یا محل کار خودم رو نگه دارم تا اوضاع رو خرابتر نکنم .ولی از تو دارم ذره ذره آب می شم. اگر اینجا هم حرفی می زنم واسه اینه که شاید بتونه یه کمکی باشه برام واسه انتخاب راه درست.
همه حرفای شما درست، ولی ای کاش این خانوم هم یه ذره تلاش می کردو یه ذره این فکرهای شما رو داشت، ازین می سوزم که هیچ تلاشی نمی کنه و تازه دفاع می کنه از خودش و کارهاش و می گه تو بد فکر می کنی اونقدر هم اوضاع بد نبوده! واقعا نمی فهمم حرفاشو.
جای اینکه با حرفاش آرومم کنه بازم نمک رو زخمم می پاشه!
هر چی می گم برو پیش مشاور بشین درست فکر کن ببین چیکر کردیو چیکار می خوای بکنی می گه من فکرامو کردم می خوام با تو زندگی کنم وقتی می گم چجوری هیچ حرفی واشه گفتن نداره.
خانم بهار حرفهای شما درست، اینکه بخوام ببخشم و این فرد رو ازین شرایط نجات بدم درست ولی آخه پس سهم من ازین زندگی چیه؟! پس اینهمه تلاش و آرزوهایی که من تا اینجا داشتم چی؟! شهم من ز خوشی هایی که حقمه داشته باشم چیه!؟ من حق داشتم راحت و آروم و عاشقانه زندگی کنم و خاطرات خوشی داشته باشم ولی الان چی شدم؟! مجبورم همه خاطرات خوشم رو با همون خاطرات بد دور بندازم تا بتونم زندگی کنم.
نمی دونم چرا خدا من رو تو این شرایط قرار داد؟! اصلا خدا من رو اینجا قرار داده یا اشتباهات خودم؟!
اصلا خدا می خواد من ادامه بدم این زندگی رو یا بازم دارم راه اشتباه می رم؟!
این سوالای بی جواب داره بد جوری عذابم می ده.
بازم ممنون از وقتی که میزارید.









علاقه مندی ها (Bookmarks)