سلام ممنونم بهارشادی عزیزم
من خیلی خیلی بهش حساس بودم و مقداری بدبین.دروغاش هم فقط به خاطر همین مسئله بود.با راهنمایی های دوستان همدردی 3 یا4 هفتس که نه اون دروغ میگه نه من گیر میدم و بحث راه میندازم و نه قهر کردیم.خداروشکر خیلی آرامش پیدا کردم.دیدم واقعا دلیلی برای بی اعتمادی و بدبین بودن بهش نیست و شوهرم واقعا مورد اعتماده.اما خانوادگی لجبازن.من خودمم خیلی لجبازم اما همیشه کوتاه میام.همه چیز رو میریزم تو خودم تا دلخوری پیش نیاد واسه همینم این بلا سرم اومده و هرشب بیمارستانم.
همسرم فشار و استرسی که دارم رو درک نمیکنه.یک هفتس من شبا فقط 3 ساعت میخابم و در طول روز هم فقط کار میکنم و حتی نیم ساعت هم نمیشه بشینم و استراحت کنم.زیاد همکاری نمیکنه باهام.توی انجام کارایه عروسی بیشتر خودشو سرگرم میکنه تا اینکه کاری انجام بده.واقعا کم آوردم.دیشب تا صبح گریه کردم و اون فقط بهم پشت کرد و گفت از فردا شب نمیام پیشت که دیگه نق نقاتم نشنوم.
من از اون انتظار دارم آرومم کنه و دلداریم بده نه کسه دیگه.اما اون اینطوری برخورد میکنه








علاقه مندی ها (Bookmarks)