سلام بهار جان
ممنونم ازت که هیچ وقت تنهام نمی زاری و انقدر خوبی.
بهار اخه من ترس هام راه حل ندارن مثلا
من از اینکه شیطان تو جسم این خواستگار جدید رفته باشه می ترسم.
خوب می دونم این واقعیت نرفته و شیطون تو جلد اون نیست ولی از این می ترسم وقتی تنها باهاش باشم خیلی می ترسم یا اگر تلفنی باهاش حرف بزنم و ساعت نزدیک شب باشه.فکر می کنم شیطون باشه
خوب من می دونم فکرم غلطه ولی این فکر غلط روم تاثیر می زاره....
یا وقتی تو خیابون ی نفر از من آدرس می پرسه قلبم می ریزه.
فکر می کنم می خواد اذیت کنه .نمی دونم چرا !
یا مثلا همون فامیلمون که گفتم خیلی وقته خواستگاری کرده راجع به اون هم این فکر هار و می کنم فکر می کنم مثلا بخوان من رو از بین ببرن یا ی چیزای دیگه
زیاد نمی خوام این مسائل رو توضیح بدم چون احساس می کنم با نوشتن ترس هام ملکه ذهنم میشن و بیشتر می ترسم.حالا چیکار کنم با این ها.آخه طبیعی به نظرم نمی ان
.
یا در مورد نامزد قبلیم هی خدارو شکر می کنم که وقتی باهاش تنها بودم من رو نکشته خلاصه این جور فکرای مسخره دیگه.
بهار یعنی در هیچ موردی من نباید خودم رو تغییر بدم؟نیازی نیست آدم خودش رو تغییر بده؟در این صورت شاید مثلا دوباره همون مشکلات پیش بیان نه؟
دلتنگ عزیزم ممنون از راهنماییت
از قضاوت شدن توسط بقیه نمی ترسم فقط کسی که می خوام باهاش ازدواج کنم می خوام اون در مورد من خوب قضاوت کنه
در مورد دوست داشتن خودم نمی دونم چه کار خاصی می تونم انجام بدم...








علاقه مندی ها (Bookmarks)