نقل قول نوشته اصلی توسط پاییزان
مهتا جان عنوانت خیییییییییییلی منفیه.

یعنی چی که شوهرم با من خوشحال نیست؟؟؟

شوهرت فقط دوست داره خوشحالیشو با دیگران قسمت کنه.

درک میکنم که شما هم دوست داری گاهی وقتا با شوهرت تنهای گردش بری ولی سعی کن این افکار منفی رو نداشته باشی.

این امضای یک زن امیدوار عزیز است که من خیلی دوستش دارم

اتفاقات نمیتواند شما را بدبخت کند
اما افکار شما به راحتی از پس این کار بر می آید!


میتونی یه برنامه بذاری...یکی از جاهایی که تو نامزدی باهم رفتید و خیلی خاطره دارید رو مشخص کن مثلا یه رستوران ...حتی میتوی از قبا
ل هم یه میز دونفره رزرو کنی .بعد تو یه وقت مناسب و عشقولانه به شوهرتون پیشنهادشو بدید .
ممنونم درسته خیلی منفی نوشتم اما اون روز واقعا از دستش دلگیر بودم چون کلی برنامه ریختم و با نه اونا کل بیرون رفتن کنسل شد
و یه مشکل دیگه دارم اونم اینه که دوران نامزدی ما تو یه شهر دیگه بوده که من توش ساکن بودم اما الان تهرانیم و انقد مادر شوهر خوبی داشتم تو دوران عقد که نزدیک 2 سال بود اصلا تهران نیومده بودم و اینجا اصلا خاطره ای با هم نداریم اما من میخوام این خاطرات رو رقم بزنم
من خیلی منفی فکر میکنم و بخاطر همینه که به اکثر افکار خودم اهمیت نمیدوم و بعدا میفهمم چه ظلمی به خودم کردم

خدا منو ببخشه قصد تهمت ندارم اصلا و اون خانوم خیلی خانوم خوبیه اما رفتارهای عجیبی داره که بعضی وقتا به شوهرم میگم و شوهرم میگه زندگی خصوصی اونا به ما ربطی نداره
یه جورایی چون تنها دوست من تو این شهر هم هست نمیخوام بهش بدبین باشم و همیشه هم که منفی اندیشم یه جوری شدم کلا نسبت به این رابطه!!! خودم خیلی با دو تاشون (هم زن و هم مرد) راحتم و بینمون حرف خاصی نیست خودشون هم آدمای خوبی هستن اما افکار منفی من منو اذیت میکنه
فقط دنبال راه حلم که به من اهمیت بیشتری بده اما متاسفانه با هم هیچ خاطره ای تو تهران نداریم