نقل قول نوشته اصلی توسط سلاله1360
سلام خانومی-
خوب من پیشنهاد می کنم کم کم با خانواده همسرتون رابطه پیدا کنین .ببینین شاید الان از این عدم رابطه احساس راحتی کنین ولی 2 سال دیگه وضع زندگیتون به هم می ریزه .من هم مثل شما توی غربت زندگی می کنم ولی با خانواده شوهرم(حتی شده خیلی سخت) رابطه پیدا می کنم. این اولین قدمه.شوهرتون وقتی توی خیابون مادرش رو می بینه یعنی نیاز داره.نمی خواهم چیزی رو بهتون تحمیل کنم ولی شما و همسرتون پیشقدم بشید.با هم برید خونشون و رابطه بدون کینه و بدبینی رو شروع کنید .حتی اگر بی اعتنایی کردین بهشون حق ببدین .بزار خانواده همسرت بهتون علاقه مند بشن.
شوهرتون الان کمی آرومه ولی با گذشت زمان به هم می ریزند. و حتی بعد 1 یا 2 سال ممکنه شما رو مسبب جدایی از خانوادش می دونه پس سیاست به خرج بده و قلبا بگو که دوست داری با خانواده شوهر رابطه داشته باشی.هیچ پسری نمی تونه قید پدر و مادر رو بزنه.
من مثل شما باز هم دیدم ولی همشون با خانواده همسر رابطه برقرار کردنداین اولین گام هستش.
سعی کن وقتی واقعا دوست داری تنها بیرون بری(با شوهر تون)اگه شوهرت پیشنهاد داد بگی الان خسته ام یا الان حالش رو ندارم ولی با سیاست نه با زبان تند.مثلا برای هر 4 بار پیشنهاد 2 بار اینو بگی نه بیشتر. اینطوری همسرت بیشتر به نطرت اهمیت می ده.دعوا نکنیها .باخونسردی.وابستگیتم کم کن.رابطه با خانوادها روایجاد کن با مهارت زنانه.
من بهش بگم نمیام اون نگفته من شال و کلاه کردم برم یک بار هم اگه مریض باشم رو به قبله هم باشم انقد اصرار میکنه تا باهاش برم
در مورد خانوادش هم اصلا راهی برای اشتی نیست
فکر کن یه عروسی بگیری برای 400 نفر بعد 200 نفر نیان!!! اونم نه دوست و آشنا فامیل های درجه یک و حتی مامانش و باباش!!!
آیا کسی اینو میبخشه؟؟؟
شوهرم جلوی فامیلمون و منو پدر و مادرم بدتر از اون یه سکه پول شدیم و اینم یه پیش آمد نبود معلوم بود که از قبل هماهنگ شده اگه نه یعنی میشه پسخراله هاش که واسه خودشون مستقل هم هستن نیان؟ یا دایی؟ عمو عمه خاله مادربزرگاش!!!
یعنی از پیر و جووون فامیلشون یه نفر نیومدن و همه زیر سر پدر شوهر و مادر شوهرمه!!!
میگفتن چرا میخواین خرج الکی بکنید انگار مثلا من دختر بیوه بودم که عروسی برای من خرج بیخود بود در حالی که پدرم سفت و سخت میگفت باید عروسی باشه
بدون عروسی دختر نمیدیم و پدرش قبل از عقد حتی یکبار هم نگفت عروسی نباشه بعد از عقدکنان گفت!!!
با اینکه ما هیچ نیازی هم به کمک مالیشون نداشتیم فقط میخواستن عروسی نگیریم که بگن عروسمون رو بدون جشن آوردیم خونه و این یبار از دهن مادر شوهرم بیرون پرید!!
من هر چیزی در مورد اونها بگم کم گفتم و شوهرم خودش خوب اونا رو میشناسه سر همین خونه گرفتن که قبل از عروسی بود به من میگفت چرا دنبال خونه ای میگردی که اتاق و حا داشته باشه حالا اول زندگی برو تو یه اتاق زندگی کن نمیخواد تهران باشی برو شهرای اطراف تهران البته از کمالات مادر شوهرم بگم که یبار هم زنگ زد به مامانم گفت چرا دخترت میاد خونمون !!! و من دوران نامزدی هیچوقت خونشون نرفتم حتی برای آینه شمعدون یه شب رفتم خونه عمو شوهرم خوابیدم که خونه رو به روی شوهرم اینا بود!!!
به هر حال اون موقع به من گفت نیا الان هم اگه میاد پسرش رو ببینه خیلی دوست داره با ما رابطه داشته باشه اما فقط خودش بیاد من نرم اونجا!!! منم به شوهرم گفتم دخالت های مادرت و خانواده ات فقط زندگیمون رو بهم میزنه نمیگم بین من و اونا انتخاب کن تو با هر کی میخوای رابطه داشته باش اما حق نداری اونا رو خونه من راه بدی چون شوهرمم میدونه چقد به من بدی کردن
بشینم بنویسم کتاب میشه بخدا
نقل قول نوشته اصلی توسط پاییزان
خدا منو ببخشه قصد تهمت ندارم اصلا و اون خانوم خیلی خانوم خوبیه اما رفتارهای عجیبی داره که بعضی وقتا به شوهرم میگم و شوهرم میگه زندگی خصوصی اونا به ما ربطی نداره
یه جورایی چون تنها دوست من تو این شهر هم هست نمیخوام بهش بدبین باشم و همیشه هم که منفی اندیشم یه جوری شدم کلا نسبت به این رابطه!!! خودم خیلی با دو تاشون (هم زن و هم مرد) راحتم و بینمون حرف خاصی نیست خودشون هم آدمای خوبی هستن اما افکار منفی من منو اذیت میکنه
ببخشید من متوجه نشدم اون خانوم و همسرشون با شما چه نسبتی دارند؟
نسبتی نداریم عزیزم مرده با همسرم همکار بود و الان فقط دوستن
منم خوب بعد این همه رفت و آمد با خانومش دوست شدم!!!