من یکی از دوستانم رو میشناسم که در 18 سالگی دانشجوی روانشناسی بود و با یه آقا پسر 21 ساله دانشجوی سال سوم پزشکی ازدواج کرد...
هر دو خانواده فوق العاده خوب و همگن از جهت اجتماعی و مالی و مذهبی و... بودند و علاوه بر این هر دو بسیار متمول و علاقمند به حمایت فرزندانشون،
تا امروز که 6-7 سال از اون موقع میگذره، هنوز این زوج تحت حمایت مالی شدید هستند و دختر داره فارق التحصیل ارشد میشه و آقا هم یکسالی هست که داره تخصص میگذرونه...
با این همه حمایت و همدلی که می بینی،
- تازه کسی هم قول نسیه نداده بود-
زندگیشون سخته، کلی دوری از هم و تنهایی دارن، کلی نگرانی و دلتنگی و بیخوابی و... تازه دوره طرحشون و سربازیشون رو هم من نمیدونم میخوان چه بکنند.... از طرفی بالاخره یجورایی زیر دین والدین هم هستند... حالا هرچقدر هم والدینشون فهیم و مهربون و ... باشن.
... اینا چیزاییه که ما از دور میبینیم، کسی از واقعیت سختیها و شیرینیهای زندگی کسی خبر نداره.
حالا خوشبختانه بچه ندارند مگرنه خیلی سخت تر میشد دست تنها...
به هر حال هر جور زندگی یک سختیهایی داره سعی کن همه جوانبو در نظر بگیری راحیل خانوم گل.![]()








علاقه مندی ها (Bookmarks)