گلنوش جان برام سخته مستقیم بهش بگم. یعنی کلا آدمی هستم که خیلی توی رودرواسی گیر می کنم و سعی می کنم غیر مستقیم منظورمو برسونم. می دونم اصلا خوب نیست ولی دست خودم نیست. اما تلاشمو می کنمنوشته اصلی توسط گلنوش67
من هیچ وقت آغاز کننده بحث نیستم. همون جور که گفتم اصلا دوست ندارم دخالت کنم.ولی وقتی میشینه نیم ساعت واسه من از عشق و علاقش و مزیت هایی که تو ازدواج پیدا کرده میگه و حتی حس می کنم گاهی این چیزا رو برای فخر فروشی میگه (که شایدم اینطور نباشه و من بخاطر حس منفی که پیدا کردم اینجور فکر می کنم)، اون موقع کاسه صبرم لبریز میشه و باهاش یکی به دو می کنم. وگرنه تا اون کاری به کار من و زندگیم نداشته باشه، من هیچ کاری به اون و دیدگاهش و زندگی شخصیش ندارم.
مخصوصا وقتی پیش منه هی قربون صدقه داداشم میره و هی میگه دلم براش تنگ شده و وقتی زنگ میزنه لاو میترکونن پای گوشی. عمدی بودن رفتارشو از نوع نگاهش به من وقتی این کارارو می کنه درک کردم. به نظر من دو حالت داره. یا می خواد فخر فروشی کنه و لج منو دربیاره. یا منو وسوسه کنه به ازدواج. اگه حالت اول باشه که موفق شده و من حسابی لجم در میاد. اما اگه حالت دوم باشه کاملا ناموفقه چون برعکس اون رفتارشو و لوس بازی هاشو می بینم بیشتر از ازدواج زده میشم
حتی عروسمون 6-7 سال پیش یک اتفاق خیلی خیلی خیلی خاص تو زندگیش افتاده که هر کی جای من و خانواده ام بود تا حالا صد بار فضولی کرده بود که ببینه ماجرا دقیقا از چه قرار بوده اما باور کنید تا حالا یک بار هم چه قبل ازدواجشون چه بعدش نه از خودش نه از داداشم چیزی نپرسیدم راجع به اون اتفاق. چون اصلا دخالت رو دوست ندارم. همون جور که متقابلا دوستت ندارم اون هم تو زندگی شخصی من دخالت کنه
حتی خودشم مثلا وقتی رفتار مادر شوهرای دیگه رو با عروسشون میبینه که تو زندگی عروس دخالت می کنن همیشه میگه که مثلا مامان تو خیلی گله و شما خیلی خوبید و ... اما نمی دونم چرا اون به خودش این اجازه رو میده که اینقدر هی به زندگی من کار داشته باشه








علاقه مندی ها (Bookmarks)