RE: خاطرات قشنگ و عاشقانه من و همسرم (2)
سلام
من همسرم چند وقتی روابطمون بد بود
راستش همسرم ..........
رفته بودیم خونه عمه شوهرم مهمانی که من اومدم دم در کاری داشتم دنبال کفشام جلوی در می گشتم که دیدم همسرم با مهربونی اومد و بهم گفت کفشاتو اومدی تو برات جفت کردم گذاشتم اونجا تا کثیف نشن

بعدشم تو همون مهمونی با دخترعمه ها و دختر عموهای همسرم گرم صحبت بودیم که دیدم همسرم میوه به دست داره می اد طرفم و بین این همه ادم داره می ده به من که همه دخترا در اوندن گفتن خدا شانس بده و من هم که خجالت کشیده بودم هی میوه رو به همه تعارف می کردم ولی در دلم هزاران بار قربون صدقه همسر مهربانم رفتم که بهم نشون داد که چقدر براش مهم و با اهمیت هستم
[align=center]خوشبخت کسی نیست که مشکلی ندارد
بلکه کسی است که با مشکلاتش مشکلی ندارد .[/align]
علاقه مندی ها (Bookmarks)