سلام سارا جان و هیام عزیز
بله حرفاتون رو قبول دارم
اوایل خیلی بحث و دعوا داشتیم سر این موضوع به نظر شوهرم این خواسته من که تنها بخوام بیرون و یا سر را ه یه ویترین نگاه کنم کاملا خواسته بچگانه ای و هر چی سعی کردم بهش بفهمونم من احتیاج دارم نشد
من اینجا خیلی غریبم
دوری خیلی بهم فشار میاره این رفتار شوهرمم یه جور دیگه
درسته در مقابل خیلی از مشکلات دیگران واقعا مشکل من نا چیزه اما همین ناچیز بودن برای من شده یه معضل
احساس میکنم شدم ادم اهنی که هیچ اختیاری از خودم ندارم
نگران آیندم هم هستم با خودم میگم من اگر پس فردا بچه دار هم بشم اختیار بچه خودمم هم ندارم
میدونید همسرم عقیده داره همین آزادی هایی هم که با کلی کلانجار رفتن بهم داده واقعا لطف کرده و منت میزاره
آخه من مگه احساس ندارم ؟
هدف ندارم؟
من ازدواج کردم که شوهرم بشه همراهم و صمیمی ترین دوستم و راهنماییم کنه راه را بهم نشون بده نه اینکه راه را ببنده و مقابلم بایسته
الان چند ماهی که دیگه سعی میکنم بحث نکنم چون از نظر بدنی و روحی خیلی ضعیف شدم و بیش از اینکه از رفتار همسرم بترسم از خودم میترسم
که یهو دل زده بشم
من میخوام به خودم و شوهرم کمک کنم اما راهش رو نمیدونم
حس میکنم ادبیاتم خوب نیست نمیتونم بهش بفهمونم که چی می خوام








علاقه مندی ها (Bookmarks)