ستاره جان. تو همیشه من رو تو مشکلم دلداری دادی و راهنمایی کردی. ناراحت شدم دیدم تو هم تو زندگیت مشکل داری و غمگینی. راستش نمی دونم چه راهنمایی ای می تونم بهت بکنم. اما فقط می خوام بهت بگم قوی باش. ممکنه طول بکشه فراموش کردن یه آدم اما بالاخره برات عادی میشه. به خودت هم خیلی بستگی داره که کمک کنی این زمان کوتاه شه یا طولانی. هر چی سرت به کارای دیگه گرم باشه و فکرتو به چیزای دیگه مشغول کنی سریعتر میتونی فراموش کنی. البته به شرطی که واقعا سرتو گرم کارای دیگه کنی ها.نه این که موقع هر کاری هم فکر اون شخص تو ذهنت باشه.نوشته اصلی توسط ستاره خوشبخت
در مورد این که چرا اون پسر رفت من یه نظری دارم. البته فقط یه احتماله که تو روابط قبل از ازدواج خیلی ممکنه اتفاق بیفته. شاید در مورد شما هم اینطور باشه. بالاخره یه احتماله. شما قبل از این که به ازدواج فکر کنید به هم وابسته و علاقه مند شدید. بنابراین تصمیمتون حتی درصدیش مبنی بر احساس بوده. حالا ممکنه با گذشت زمان وقتی احساساتتون اون حالت تازگی رو از دست میده یکی از دو طرف چه دختر چه پسر منطقی تر به موضوع نگاه کنه و احساس کنه که تصمیمش دقیقا طبق معیارهایی که قبلا برای خودش داشته نبوده.و بعد حس کنه ازدواج با طرف مقابل کار صحیحی نیست و ممکنه به خوشبختی طرفین منجر نشه. واسه همین یه مدت دچار تناقض تو ذهنش میشه و کم کم نسبت به طرف مقابل سرد میشه. اما هنوز وابستگی احساسی بهش اجازه نمیده حرف دلشو به طرف مقابل بزنه و سعی میکنه بهونه تراشی کنه و تقصیر رو گردن مسائل دیگه بیندازه تا مستقیم بگه که تصمیم خودش تغییر کرده.
نمیشه هم صد در صد گفت آدمی که دچار این احساس میشه آدم بی معرفت و بی وفا و سنگدل و یا هر چیز دیگه ایه. البته درسته که آدم نباید تا قبل از این که مطمئن بشه طرف مقابل رو به خودش وابسته کنه، اما بالاخره این مشکل روابط قبل از ازدواجه که مبنی بر احساس شکل می گیرن نه شناخت و انتخاب و اون شخص هم قطعا از لحاظ روحی به شما وابسته بوده که بهتون ابراز علاقه کرده.
من خودم هم چند بار تو زندگیم با چنین مشکلاتی دست و پنجه نرم کردم. البته کلا اهل دوستی نیستم ولی 2-3 مورد که واقعا حس کرده بودم رابطه آینده داره، دوستی برقرار کرده بودم که هر دفعه به دلیلی به هم خورد.در مورد اولین دوستیم حدود 2-3 سال کشید که فراموش کردم. اما روایط بعدیم راحت تر فراموشم شد. مورد آخر هم حالتی بود که اون پسر هنوز به من علاقه داشت ولی واقعا همین حالتی که الان برات گفتم برای من پیش اومد. یعنی بعد از یه مدت که احساساتم از اون حالت خروشان درومد حس کردم که اون شخص مورد مناسبی برای ازدواج با من نیست و ما فقط بر اساس احساس تصمیم به ازدواج گرفتیم. چه بسا این که بعد از ازدواج کلی مشکل به خاطر اختلاف طبقاتی که داشتیم برامون پیش می اومد. و حتی من مجبور می شدم با خانواده ام برای ازدواج با اون پسر در بیفتم که قطعا تأثیر منفی تو زندگیمون می گذاشت. با وجود تمام احساس گناه و عذاب وجدانی که داشتم و تمام سختی ای که گفتن این حرفها به دوستم داشت، رابطه رو تموم کردم.
عزیزم اینا رو گفتم که فکر کنی شاید مورد شما هم این طوری بوده و اون پسر آینده ای که توش شما دو نفر خوشبخت باشید رو نمی بینه. شاید واقعا مشکلاتی سر راحتون میبینه که مثلا به نظر شما بشه با تلاش حلشون کرد ولی در آینده زندگیتون تأثیراتی بذاره و مانع از حس خوشبختیتون بشه.
نمیدونم. به این فکر کن عزیزم. به این که شاید واقعا با هم خوشبخت نشید و اون پسر مسائلی رو میبینه که شما نمی بینی. به خاطر همین از شما دوری میکنه.
امیدوارم بتونی زودتر با این قضیه کنار بیایی










علاقه مندی ها (Bookmarks)