زهره جان، با خوندن پستت اشکم درومد.
خودم متوجه هستم که مشکلاتی اساسی تر از این دارم. می گین که اعتماد به نفسم پایینه. موضوع اینه که من فکر می کنم باید این طور باشه. یعنی واقعا خودم در همین حدی هستم که فکر می کنم. و اگه روی اعتماد به نفسم کار کنم انگار که دارم خودمو گول می زنم.
مرسی امیران و سیمکوی عزیز به خاطر نوشته هاتون.
مسلما کاملا ناعادلانه ست کسی رو به خاطر چیزی که دست خودش نیست، محکوم کنیم یا از خودمون دور کنیم. ولی این چیزیه که همه جا می بینیم. حتی خود من هم که دارم اینا رو می گم، دست خودم نیست که مثلا به یه فرد افغانی با دید بدی نگاه نکنم. همیشه به خودم می گم که نباید این طور باشم. ولی انگار ناخودآگاه این افکار میاد سراغم. و فکر می کنم همه این طورین.
در مورد سلامتی گفتین. باورتون می شه بعضی وقتا پیش خودم فکر می کنم کاش یه مشکلی داشتم، مثلا این که تصادف کنم و فلج شم یا مثلا صورتم بسوزه یا.... این طوری حداقل یه بهونه درست و حسابی هست که کسی نخواد با من باشه. البته خودم می دونم این حرفا و افکار نهایت ناشکریه.
نازنین جان، هیچ وقت کسی نمیاد بهت بگه که تو زشتی. ولی همه ماها می دونیم که زیبا به کی می گن و زشت به کی.
من این احساس رو از نوجوونی داشتم. ولی انگار اون موقع خیلی بهش توجه نمی کردم یا شاید هم فکر می کردم درست می شه که نشد.
چیزایی که از دیگران شنیدم معمولا غیرمستقیم بوده. با این حال شنیدم. از خواهرام، مامانم، بابا، بعضی دوستام. البته همون طور که گفتم معمولا غیرمستقیم بوده.
دوست ندارم خودمو ببینم. حتی وقتایی که تنهام. البته این کارو می کنم! و همه ش هم حرص می خورم!
اقلیمای عزیز، لینکی که دادین باز نمی شه.
در هر صورت، مخالف اینم که برای دلداری دادن کسی مشکلات بزرگتری که ممکن بود براش پیش بیاد و پیش نیومده رو بهش گوشزد کنیم. با این حال مرسی از توجهتون.








علاقه مندی ها (Bookmarks)