مرسي اميد جاننوشته اصلی توسط omid65
واقعآ حرف دل من رو زدي بله قطعآ اگر پدرم ميخواست فرزندش رو انتخاب كنه من گزينه ي اصليش بودم چون هر وقت چيزي ازش خواستم و با جواب منفي او مواجه شدم با اينكه مثل آب خوردن مي تونست اون خواسته رو براي من رفع كنه ، صـــدام در نيومد و از موضع خودم كوتاه امدم به كم كه نه به خيلي كم راضي بودم در صورتي كه پدرم مي تونست واسم خيلي زياد هم فراهم كنه ولي اين كار رو نمي كرد !
مادرم هم توي زندگي با پدرم فنا شد ... ، مادرم رو خيلي دوست دارم واقعآ دوستش دارم واقعآ مي گن بهشت زير پاي مادران هست درسته حداقل خدا كه به من پدر با احساسي نداد ولي در عوض مادر مهربان و با احساسي داد مادر من شاغل هست و بنده خدا تمام حقوق زحمت كشيده اش رو خرج خانواده مي كنه ... ، در صورتي كه بارها ازش خواهش كردم اين كار رو نكنه !! چون وظيفه مادر خانواده نيست !!
ولي توي اين مورد از دست مادرم هم كاري بر نمياد ... ، پدرم فقط از پدرش و متاسفانه !!!!!! همكاران نادانش !!!!!!! حرف شنوي داره ، از پدر بزرگم حرف نزنم بهتره كسي كه مسئول تمام اين بدبختي هاست !! ولي در مورد همكاراش يعني اگر مثلا فلان مهندس بهش بگه آقاي ... چرا واسه خودت هواپيماي اختصاصي نميگيري ؟! هواپيما خيلي خوبه من خريدم !! بابام فرداش ميره هواپيماي اختصاصي مي خره ولو شده بذارش كنار به عنوان كلكسيون و ازش حتي يك بارم استفاده نكنه ...
شايد باورت نشه اميد جان ولي توي زندگي ما انقدر وسايل بلا استفاده نو هست كه مادرم با جعبه و گارانتي بعد از مدتي ميده به نيازمندا !! اما مثلا كافيه ما يه چيزي نياز داشته باشيم ولو كوچيك هم شما بگـــو يك پاك كن !! بايد از 7 خان رستم رد بشيم و خونمون توي شيشه بره تا مجوز خريدش صادر بشه ...
اون دختري كه من باهاش بودم ، 2 سال از من كوچكتر بود و خوب دختر هر چه كم سن تر باشه قطعآ خواسته هاش هم به همون ترتيب رويايي تر هست ... هيچ دختري توي سن 20-21 سالگي دوست نداره با پسري ارتباط داشته باشه كه از خودش پايين تر باشه حالا از هر لحاظ ما از نظر ظاهري و تيپي به هم مي خورديم اما از دو خانواده مختلف بوديم به قول خودش اون اصلا دوست نداشت رانندگي كه و به زور پدرش گواهي نامه گرفت و بعدشم با تشويق پدرش و با ماشيني كه پدرش زير پاش گذاشت تونست راننده بشه ولي من چي؟
نه همه اش ماشين نبود ما از دو خانواده مختلف بوديم و خوب اين باعث شد كم كم ازم دور بشه و تصميم بگيره راهش رو از من سوا كنه ... من بهش حق ميدم چون اگر خواهر خودمم بود راضي نميشدم با پسري با شرايط من باشه هرچند از نظر رفتاري و شايد ظاهري خوب و معقول باشم ... ، اما من انقدر دوستش داشتم كه باعث شد غم چندين و چند سالم سر باز كنه ... مني كه خيلي صبور بودم .
ممنون اميد جان از همفكريت
ممنون خانم ساروان عزيزنوشته اصلی توسط لیلای ساروان
ولي باور كنيد من هم ادمي نبودم كه بعد از يك هفته ناملايمتي پدرم بيام و سفره دلم رو باز كنم ، به خداوندي خدا قسم از وقتي موجوديت خودم رو احساس كردم هيچ محبتي از جانب پدرم نديدم نه تنها به من بلكه به مادر و برادرم هم هيچ گونه محبتي نداشت ...
پدر از ديد من شده يك فردي كه هيچ وقتي براي خانواده اش نداره ، هيچ احساسي نسبت به خانواده اش نداره ... ، من از نگاه به دخترا مي ترسم چون ادم اجتماعي نيستم و خوب اين اصلا خوب نيست چون در قبال پسرها هم همين حس رو دارم ... !!! براي مثال من ترجيح ميدم زنگ بزنم از رستوران برام شام بيارن تا اينكه برم اونجا شام بخورم !! چون نميتونم ادم هارو ببينم از اجتماع بدم مياد ولي ميدونم اين احساس اگر الان درمان نشه فردا به بيماري تبديل ميشه احساسي كه با من بوده و من ازش حرفي نمي زدم !
پدر من روابط اجتماعيش صفر هست شايدم زير صفر و من نميخوام مثل اون بشم ولي دارم احساس مي كنم كه كم كم دارم مثل اون ميشم و اين من رو اذيت مي كنه تا جايي كه احساس مي كنم زندگيم داره به صفر ميل مي كنه و آرزوي مرگ دارم ...
هيچ پدر و مادري بد فرزندشون رو نميخواد اما چرا پدر من بد من رو ميخواد به اين موضوع ايمان پيدا كردم اولين باري كه در كنكور شركت كردم مهندسي عمران رودهن انتخاب اول و پيش رو عمران تمام انتخاب هاي من بود كه با درصد كمي اختلاف نتونستم جز افرادي باشم كه مهندسي عمران قبول بشن و اين پروسه پله اي رفت پايين تا به خاطر تراز بالايي كه داشتم مركز آزمون رشته مهندسي مكانيك در يكي از شهر هاي دور افتاده ايران رو براي من انتخاب كرد ...
شرايط براي من از سخت هم سخت تر بود توي بيابون حتي آب خوردن هم نداشتيم ! پدرم مي گفت انصراف بده بيا برو فيزيك سراسري بخوان (رشته اي كه علاقه ندارم) يا همونجا بمون ديپلمت رو بگير بيا برو سربازي بعدش اگر خواستي ادامه تحصيل بدي در صورتي كه روز و شب نبود كه پدر هم دوره اي هام تلاش مي كردند انتقالي بچه هاشون رو بگيرن و ببرنشون ! اما نه من نه مادرم موافق نبوديم با تشويق هاي مادرم و دوباره يه انگيزه پيدا كردم كه آزمون بدم دوباره آزمون دادم و نتيجه اش اين شد كه سال بعدش همين رشته تهران قبول شدم ... ،،،،،،،،، حالا شما تصور كن اگر به اميد حرف پدرم بودم چه اتفاقي برام پيش مي امد؟!
در مورد دختر مورد علاقه ام واقعآ دوستش دارم و نميدونم آيا دوباره ميشه با من باشه يا نه ولي بعيد ميدونم دوباره بتونم باهاش باشم چون از هم ترازام پايين ترم ...
خيلي زندگي واسم سخت شده .
ممنون از همفكري شما










علاقه مندی ها (Bookmarks)