به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 46

Hybrid View

  1. #1
    عضو همراه آغازکننده

    آخرین بازدید
    شنبه 21 تیر 99 [ 21:50]
    تاریخ عضویت
    1390-2-14
    نوشته ها
    1,339
    امتیاز
    22,823
    سطح
    93
    Points: 22,823, Level: 93
    Level completed: 48%, Points required for next Level: 527
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    1000 Experience PointsVeteran10000 Experience PointsTagger First ClassOverdrive
    تشکرها
    3,264

    تشکرشده 3,442 در 1,036 پست

    Rep Power
    151
    Array

    RE: چه طوری از این دور زجر آوری که زندگیم اسیرشه رها بشم

    سلام نیلو جان ممنون بابت همراهیت و لطفت و مهربونیت
    برام دعا کن


    چند روزی رو با هم رفتیم سفر ولی چه سفری که همش حرص خوردم و ناراحت بودم
    البته ازش ممنونم که تو بی پولیهاش منو به سفر برد ولی کاش عوضش این همه نامهربون نبود
    توی سفر براش شده بودم یه آدم غریبه و دلیلشم نمی دونستم
    و تمام این 5 روز یاد مسافرت آخری افتاده بودم که با مادرش رفته بودیم و اون عین پروانه دور مادرش می چرخید و دائما یا کیف مادرشو این ور و اون ور می کرد و یا هواشو داشت که غذا چی می خوره و یا خردیاشو حمل و نقل می کرد و یا...............خلاصه بد حالی داشتم تو سفر و همش به خودم می گفتم چه غلطی کردم اومدم سفر

    من این چند روز احساس کردم زیادی همش بهش چسبیدم و به خواهرم پیشنهاد دادم که این چند روز رو جدا از همسرامون بخوابیم و اون هم قبول کرد
    اینقدر اعصابمو خورد کرده بود که به خودم گفتم اقلیما فکر کن تنها و با خانواده خواهرت به سفر اومدی و در نهایت بهش تذکر دادم که تمومش کنه و سفر رو بهم زهر مار نکنه و اونم در نهایت می گفت که من عادی هستم و همین بیشتر آزارم می داد
    خلاصه روز آخر سفر تو ماشین دعوامون شد و بهش گفتم از نظر احساسی دارم نسبت به تو به بن بست می رسم
    و کلی هم گریه کردم تا کمی روز آخر سفر رفتارش بهتر شد به خونه برگشتیم
    تنها چیزی که دوباره دلگرمم کرد به همسرم این بود وقتی به خونه برگشتیم و پیش هم خوابیدیم احساس کردم که دلش برام تنگ شده و محکم بغلم کرد و منو بوسید!!!!!!!!
    و این از آقایی که یه هفته انگار باهام غریبه بود واقعا بعید بود
    و الانم باهام خوبه

    خلاصه بدجوری گاهی گیرم می ندازه


    واقعا خسته ام می کنه گاهی و ناراحتم از اینکه وقتی با خانواده اش هستیم باهام خیلی خیلی خوبه و وقتی با کس دیگه هستیم نه !!!!!!!!!!
    نه می تونم بهش دلخوش بشم و نه می تونم نشم و همیشه منو تو برزخ نگه می داره............

    چی کار کنم به ثبات برسم

    راستی این چند روز دائما به مادرش زنگ می زدم و اونا هم نتقابلا بهم زنگ می زدند در واقع می خواستم خوشحالش کنم ولی در آخر برگشت بهم گفت مادرم به خاطر این به تو زنگ می زنند که من بهشون گفتم وقتی باهمیم به من زنگ نزنند چون تو حساسی
    و این حرفش واقعا ناراحتم کرد چون من نهایت احترام و توجه رو به پدر و مادرش دارم و در آخر برمی گرده می گه

    گذاشتم چند روز از ناراحتیم بگذره و بعد پست بذارم که کمی آرومتر شم
    و الان هم آرومم ولی ...............

  2. کاربر روبرو از پست مفید eghlima تشکرکرده است .

    eghlima (چهارشنبه 01 شهریور 91)


 

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. منفی بافی های مادرم به اوج رسیده و من به شدت ضعیف و آسیب پذیر شدم
    توسط tanhaeii در انجمن روانشناسی عمومی و طرح مشکلات فردی
    پاسخ ها: 15
    آخرين نوشته: سه شنبه 01 تیر 95, 11:28
  2. پاسخ ها: 1
    آخرين نوشته: سه شنبه 18 خرداد 95, 23:02
  3. پاسخ ها: 53
    آخرين نوشته: سه شنبه 01 اردیبهشت 94, 23:28

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1405 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 19:33 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.