نمی دونست من متاهلم من بعد از 3 ماه چت کردن بهش گفتم متاهلم
نمی تونم دلم می خواد ولش کنم ولی نمی تونم
deltang به خدا قدم به قدم پیش رفتم هرچی می خواد قبول می کنم خودم رو باهاش هماهنگ می کنم به خودم تلقین می کنم همه چیز خوبه و مشکلی نیست ولی هیچی تغییر نمیکنه.اون هیچ تغییری نمی کنه.هر وقت حرفی از این موارد میشه و متوجه می شم مردای دیگه چقدر برای خانمشون ارزش قائل میشن و چقدر باب میل اونها رفتار می کنند عصبی می شم.خودم رو با اونا مقایسه می کنم می بینم من هیچ بدی ندارم هیچ مشکلی ندارم پس چرا برای من ارزش قائل نمیشه چرا حرمت نمی زاره.صد دفعه گفتم به من احترام بزار .اما انگار با سنگ حرف می زنم
بهار.زندگی نمی تونم ولش کنم نمی تونم چت نکنم هزار بار یاهو پاک کردم دوباره ریختم![]()
نمی دونم دقیقا طالب چه حسیه ولی میگه فقط این جوری راضی میشم.بهار عزیز فکر می کنم سنش کمه فکر می کنم اگر بایک مرد بزرگتر از خودم ازدواج کرده بودم این مسائل رو بهتر می فهمید .همین پسری که باهاش چت می کنم خیلی فرق می کنه خیلی محترمه.خیلی آرامش بخشه.بااینکه فقط سه سال ازش بزرگتره
شوهرم مرد بدی نیست فقط خودخواهه یعنی هیچ وقت به جدایی فکر نمی کنم ولی از این زندگی الانم بیزارم.
نمی دونید چقدر احساس بد بختی می کنم .با خودم می گم همه مشکل دارن هر کسی به نحوی در گیره منم از همه لحاظ ازش راضیم خودم رو باهاش وقف بدم .
یک ماه دوام می یارم ولی بازم احساس خلع می کنم دوست دارم مورد احترام باشم .دوست دارم مورد نوازش قرار بگیرم
منظورم در طی ارتباطه.
در مواقع دیگه به من کم و بیش احترام می زاره و محبت زیادی به من داره.
با یک اشتیاق و خوشحالی میشینم پای چت مثل یک دختر کم سن و سال 17 سالهنمیدونم این اشتیاق چرا در من ایجاد شده؟نمی تونم از این شوقم بگذرم.










علاقه مندی ها (Bookmarks)